غزل شمارهٔ ۱۴۴۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ناتوانی باز چون شمعم چه افسون میکند
میپرد رنگ و مرا از بزم بیرون میکند
بیش از آن کان پنجهٔ بیباک بربندد نگار
سایهٔ برگ حنا بر من شبیخون میکند
خلق ناقص این کمالاتی که میچیند به هم
همچو ماه نو حساب کاهش افزون میکند
تا ابد صید دو عالم گر تپد در خاک و خون
بهلهٔ ناموس از دستش که بیرون میکند
هر دماغی را به سودای دگر میپرورند
آتش این خانه دود از موی مجنون میکند
پایهٔ اقبال عزت خاص قدر صبح نیست
تا نفس باقیست هر کس سیر گردون میکند
ای بداندیش از مکافات عمل ایمن مباش
وضع شیطان آدمی را نیز ملعون میکند
درخور افسوس از این میخانه ساغر میکشم
دست بر هم سودن اینجا چهره گلگون میکند
فطرت دون هم زر و سیمشکفیل عبرت است
مالداری خواجه را سرکوب قارون میکند
فکر خود خمخانهٔ رازست اگر وا میرسی
سر به زانو دوختن ناز فلاطون میکند
موی پیری بس که در سامان تجهیز فناست
تا کفن گردد سفید ایجاد صابون میکند
میرسد آخر ز سعی آمد و رفت نفس
باد دامانی که فرش خانه واژون میکند
تا غباری در کمین داربم آسودن کجاست
خاک مجنون در عدم هم یاد هامون میکند
بیدل از فهم تلاش درد غافل نگذری
دل به صد خون جگر یک آه موزون میکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان درد و ناتوانی خود میپردازد و به مشکلات و چالشهای زندگی اشاره میکند. او خود را همچون شمعی ناتوان میبیند که در بزم زندگی از بین میرود. از دورویی و ناتوانی انسانها میگوید و بر کمالات ناقص بشر تأکید میکند. شاعر به ناکامیهایی که به خاطر طمع و مالپرستی به وجود میآید اشاره دارد و به خودخواهی و مشکلات ناشی از آن انتقاد میکند. او تأکید میکند که آدمی باید از اعمال خود عبرت بگیرد و از عواقب ناگوار آنها آگاه باشد. در انتها، بیدل از درد و تلاش انسانها در زندگی یاد میکند و میگوید که انسانها باید از آنچه بر سرشان میآید درس بگیرند. این شعر به صورت کلی به موضوعاتی همچون ناتوانی، درد، عبرت، و سرنوشت انسانها میپردازد.