نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۶۰ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

حسرت دل‌کرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند

می‌شود دست‌کرم با نالهٔ سایل بلند

ما نه‌ تنها نیستی را دادرس فهمیده‌ایم

بحر هم از موج دارد دست‌ بر ساحل بلند

چین ابروی تو هرجا بحث جوهر می‌کند

تیغ از جوهر رگ ‌گردن ‌کند مشکل بلند

سایهٔ تمکین نازت هر کجا افتاده است

سبزه چون مژگان شود از خاک آن منزل بلند

‌نه فلک در جلوه آمد از تپیدنهای دل

تاکجا رفته‌ست یارب‌ گرد این بسمل بلند

کاروان یاس امکان را غبار حسرتم

هرکه رفت از خویشتن‌، کرد آتشم در دل بلند

حرز امنی نیست جز محرومی از نشو و نما

خوشه‌سان گردن مکش زین کشت بیحاصل بلند

حیرت ‌آهنگیم دل از شکوه ما جمع دار

دود نتواند شدن از شمع این محفل بلند

با غرور نازاو مشکل برآید عجز ما

گرد مجنون نارسا و دامن محمل بلند

سدّ راه توست بیدل گر کنی تعمیر جسم

می‌شود دیوار چون شد قدری آب وگل بلند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل به شعر حسرت و درد دل پرداخته و بیانگر عواطف عمیق شاعر است. او از سنگینی زخم‌های عاطفی و ناتوانی در برابر عشق سخن می‌گوید. وجود معشوق با ابروهای زیبا و نازش، باعث ایجاد مشکلات و چالش‌هایی در زندگی او شده است. شاعر احساس خلأ و تنهایی را تجربه کرده و به تلاطم درونی خود اشاره می‌کند. او در نهایت بر این نکته تأکید دارد که زندگی بدون عشق بی‌ثمر و بی‌معناست و تمام آلامش ناشی از این محرومیت است.