غزل شمارهٔ ۱۴۸۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دیده را مژگان بهم آوردنی درکار بود
ورنه ناهمواری وضع جهان هموار بود
دور رنج و عیش چون شمع آنقدر فرصت نداشت
خار پا تا چشم واکردن گل دستار بود
داغ حسرتکرد ما را بیصفاییهای دل
ورنه با ما حاصل این یک آینه دیدار بود
موی چینی دست امید از سفیدی شسته است
صبح ایجادی که ما داریم شام تار بود
روزگاری شد که هم بالین خواب راحتیم
تیرهبختی بر سر ما سایهٔ دیوار بود
غنچهسان از خامشی شیرازهٔ مشت پریم
آشیان راحت ما بستن منقار بود
خجلت تردامنی شستیم چون اشک از عرق
سجده ما را وضوی جبههای درکار بود
در گلستان چمنپردازی پیراهنت
بال طاووسان رعنا رخت آتشکار بود
شب که بیرویت شرر در جیب دل میریختیم
برق آهم لمعهٔ شمشیر جوهردار بود
جلوهای در پیشم آمد هر قدر رفتم ز خویش
رنگ گرداندن عنان تاب خیال یار بود
دل ز پاس آه بیدل خصم آرام خود است
اضطراب سبحهام پوشیدن زنار بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به بررسی احساسات و رنجها و حالاتی میپردازد که در زندگی انسانها وجود دارد. شاعر با استفاده از تصاویری مانند "مژگان" و "خواب راحت" به توصیف غمها، آرزوها و حسرتهای دل میپردازد. او به تضادهای زندگی اشاره میکند، مانند شادی و اندوه، و به دشواریهای راه رسیدن به خوشبختی اشاره دارد. او همچنین به نقش عشق و امید در زندگی تأکید میکند و از مشکلات و محدودیتهای زندگی شکایت میکند، در حالی که نیز به زیباییهای کوچکی اشاره دارد که در زندگی وجود دارد. شاعر در نهایت، بیقراری دل و تنهایی خود را به تصویر میکشد و نشان میدهد که چگونه این حالتها به یکدیگر پیوند خوردهاند.