غزل شمارهٔ ۱۴۹۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سجدهٔ خاک درت هرکه تمنایش بود
هر کجا سود قدم بر سر من پایش بود
علم همت عشاق نگونی نکشد
خاکشان پی سپر قامت رعنایش بود
موج را هرزهدویها ز گهر دور انداخت
آبرو در قدم آبلهفرسایش بود
دل تغافل زد از آگاهی و ما آب شدیم
انفعال همه کس شوخی تنهایش بود
وصل حسنی به رخش آب زد آیینهٔ شرم
وضع آغوش تو صفر عرق افزایش بود
داغ شد حیرت و زان جلوه به رنگی نرسید
چه توانکرد پس پرده تماشایش بود
عمر چون شهرت عنقا به غم شبههگذشت
کس نشد محرم اسمی که مسمایش بود
آه یک داغ پیامی به دل ما نرساند
قاصد شمع به مطلب همه اعضایش بود
دوری مقصد یی باختهٔ یکدگربم
هرکه دی محو شد امروزتو فردایش بود
کردم از هرکه درس خانه سراغ تحقیق
گفت از آمدنت پیش همین جایش بود
بیدل از بزم هوس سیر ندامتکردیم
سودن دست بهم قلقل مینایش بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساس عمیق عشق و درد فراق صحبت میکند. شاعر به زیباییهای معشوق و سختیهای عشق اشاره میکند و از آنچه در تلاش برای رسیدن به معشوق از دست داده، سخن میگوید. او به سجده و احترام نسبت به معشوق اشاره میکند و میگوید که عشق خود را در عدم آگاهی و محنت میبیند. در نهایت، شاعر از ندامت و پشیمانی در عشق و تلاش برای رسیدن به معشوق مینویسد. به طور کلی، شعر حاکی از احساسات شدید و پیچیدهی انسانی در برابر عشق و جدایی است.