نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۸۲ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عیش ما کم نیست گر اشکی به چشم تر بود

شوق سرشارست تا این باده در ساغر بود

نکهت گل‌، دام اگر دارد همان برگ گل است

رهزن پرواز مشتاق تو بال و پر بود

با غبار فقر سازد هر کجا روشن دلی است

چهرهٔ آیینه‌ها را غازه خاکستر بود

آنقدر رفعت ندارد پایهٔ ارباب قال

واعظان را اوج عزت تا سر منبر بود

روشناس هستی ازآیینهٔ اشکیم و بس

نیستی جوشد ز شبنم‌ گر نه چشم‌ تر بود

ره ندارد سرکشی در طینت صاحبدلان

می‌زند موج رضا آبی‌ که در گوهر بود

این زمین و آسمان هنگامهٔ شور است و بس

گر بود آسودگی‌، در عالم دیگر بود

عاشقان پر بی‌کس‌اند، از درد نومیدی مپرس

حلقه را از شوخ‌چشمی‌، جا برون در بود

هستی ما را تفاوت از عدم جستن خطاست

سایه آخر تا چه مقدار از زمین برتر بود

خدمت دل‌ها کن اینجا کفر و دین منظور نیست

آینه ازهرکه باشد مفت روشنگر بود

هر که را بیدل به گنج نشئهٔ معنی رهی‌ست

هر رگ تاکی به چشمش رشتهٔ‌گوهر بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و وضعیت انسان‌ها در زندگی می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که زندگی اگرچه با درد و رنج همراه است، اما شور و شوق در دل انسان‌ها وجود دارد. او به زیبایی گل و تنگناهای زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که هر جا روشنی وجود داشته باشد، حتی در شرایط دشوار، خوشبختی هم ممکن است. شاعر همچنین به جایگاه بالای روحانیون اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها شناخت واقعی از خوشبختی و وجود در گریه‌ها و لحظات تلخ انسان‌ها نهفته است. در نهایت، او به عشق و خدمت به دیگران تأکید می‌کند و می‌گوید که چیزی به نام کفر و دین در اصل، مهم نیست. وجود انسان‌ها باید با همدلی و محبت به یکدیگر معنادار گردد.