غزل شمارهٔ ۱۴۹۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نهال وحشت ما خالی از ثمر نبود
ز خود برآمدن ناله بیاثر نبود
ز محو جلوه مجو لذت شناسایی
که چشم آینه را بهرهٔ نظرنبود
حصار عالم بیچارگی دهان بلاست
پناه ما دم تیغ است اگر سپر نبود
غبار هر دو جهان در سراغ ما خون کرد
ز رنگ باخته در هیچ جا اثر نبود
ز سعی جسم مکش منت سبکروحی
خوش است بار مسیحا به دوش خر نبود
سراغ منزل مقصد ز خاکساران پرس
کسی چو جاده در این دشت راهبر نبود
ز بس که الفت مردم عذاب روحانیست
فشار قبر چو آغوش یکدگر نبود
طلسم حیرت ما منظر تجلی اوست
غرور حسن ز آیینه بیخبر نبود
به غیر ساز عدم هرچه هست رسواییست
مباد سایهٔ شب بر سر سحر نبود
زبان چه عافیت اندوزد از سخن بیدل
ز عرض نغمهٔ خود، ساز صرفهبر نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، به بیان احساسات عمیق و دردهای انسانی میپردازد. شاعر اشاره میکند که وحشت و رنجهای درون ما بیعلت نیستند و نالهها و اندوهها نشان از وجود ما دارند. او به زیبایی زندگی و شناخت اشاره میکند و میگوید که در دنیای مادی، انسانها در تنگنا و رنجاند. پناه در شرایط سخت تنها در وجود خداوند و رحمت او میتواند باشد. شاعر از تضادهای زندگی و سختی ارتباطات انسانی سخن میگوید و معتقد است که این پیوندها عذاب آورند. او همچنین بر این نکته تأکید میکند که زیبایی و شگفتی زندگی در ناپایداری و عدم وجود است و در نهایت، به جستجوی حقیقت و معانی عمیقتر زندگی دعوت میکند. در کل، شعر به نوعی تأمل در زندگی و عمق احساسات انسانی است.