غزل شمارهٔ ۱۴۹۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ماضی ومستقبل این بزم حیرت حال بود
شخص از خود رفته در آیینهها تمثال بود
سوختن همچون سپند از ننگ ایجادم رهاند
ورنه هستی برلب عرض نفس تبخال بود
بسکه یاس ناتوانی در مزاجم ریشهکرد
بر زبان خامه حرف مدعایم نال بود
هرقدر بر جا فسردم وحشتم سامانگرفت
چون غبار رنگ در ساز شکستم بال بود
غیر حسرت از جهان جستجوگردی نکرد
کاروان ما نگاه واپسین دنبال بود
خلق را در تیرباران هجوم احتیاج
آبرو تا بود وقف چشمهٔ غربال بود
هرکجا فال شکفتن زد بهار غنچهاش
صبح از ایجاد تبسم چین روی زال بود
بینصیبان چشم درگرد دو رنگی باختند
ورنه حسنش را سواد هردو عالم خال بود
غیر را در دل شکوه عشق گنجایش نداد
خانهٔ خورشید از خورشید مالامال بود
جلوهٔ عیش و الم یکسر به موهومی گذشت
عمر را کیفیت تصویر ماه و سال بود
ماجرای سایه از خورشید هم روشن نشد
رفتنم از خویش، یا، زان جلوه استقبال بود
بیدل از بیدردی روز وداعت سوختم
سینه میکندی چه میشد گر زبانت لال بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و پیچیده شاعر درباره زندگی، عشق و وجود میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که حال در میان زمانهای گذشته و آینده قرار دارد و انسان در آینه خود را میبیند. او از ننگ ایجاد و حسرتهای گذشته رنج میبرد و در حالی که به جستجوی معنا در زندگی میپردازد، ناامیدی و یأس در او ریشه دوانده است. شاعر به تضادهای زندگی مانند عشق و دلتنگی، زیبایی و درد، و عیش و غم اشاره میکند و به تصویر بالهای شکسته و احساس تنهایی در میان مردم پرداخته است. در نهایت، او از بیحسی و درد فراغ و جدایی به ناله میرسد و دلتنگیاش را به تصویر میکشد. شعر بیانگر پیچیدگیهای روح بشری و جستجوی معنا در زندگی است.