غزل شمارهٔ ۱۵۱۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بود
خیال هستی موهوم سکتهخوانی بود
چه رنگها که ندادم به بادپیمایی
بهار شمع در این انجمن خزانی بود
نیافت عشق جفاپیشه قابل ستمی
همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود
هنوزآن پری ازسنگ فرق شیشه نداشت
که دل شررکده ی چشمک نهانی بود
بهکام دل نگشودیم بال پروازی
چو رنگ، هستی ما گرد پرفشانی بود
پس از غبار شدن گشت اینقدر معلوم
که بار ما همه بر دوش ناتوانی بود
به خاک راه تو یکسان شدیم و منفعلیم
که سجده نیز درین راه سرگردانی بود
طراوت گل اظهار شبنمی میخواست
ز خجلت آب نگشتن چه زندگانی بود
علم به هرزهدرایی شدیم ازین غافل
که صد کتاب سخن محو بیزبانی بود
تلاش موج درتن بحر هیچ پیش نرفت
گهر دمیدن ما پاس بیکرانی بود
جهان گذرگه آیینه است و ما نفسیم
تو هم چو ما نفسی باش اگر توانی بود
فریب معرفتی خورده بود بیدل ما
چو وارسید یقینها همه گمانی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و تجربیات انسانی میپردازد که در دنیای پر از تغییر و عدم ثبات زندگی میکند. شاعر به وجود عشق و دردهای آن اشاره میکند، و نشان میدهد که انسانها بیشتر از آنچه که تصور میکنند در معرض امتحانها و چالشها هستند. همچنین به محدودیتهای وجودی خود و ناتوانی در تحقق آرزوها میپردازد. با بیان تصاویری از طبیعت و زندگی انسانی، شاعر بر زیباییهای زندگی و در عین حال تلخیها و ناامیدیها تأکید میکند و تلنگری به حقیقت وجودی انسان میزند که در جستجوی معنا در جهان است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که شناخت و فهم انسانها نیازمند تلاش و خودآگاهی است.