نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۴۰ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

غرور ناز تو تهمت‌کش ادا نشود

به هیچ رنگ‌، می جامت آشنا نشود

طرف اگر همه شوق است ننگ یکتایی‌ست

شکستم آینه تا جلوه بی‌صفا نشود

به گلشنی ‌که شهیدان شوق بیدادند

جفاست بر گل زخمی که خون‌بها نشود

به راستی قدمی‌ گر زنی چو تیر نگاه

به هر نشان‌که توجه‌کنی خطا نشود

ز فیض رتبهٔ عجز طلب چه امکان است

که نقش پا به ره او جبین‌نما نشود

خموشی‌ام به‌ کمالی‌ست ‌کز هجوم شکست

صدا چو رنگ ز مینای من جدا نشود

امید صندل دردسر هوسها نیست

مباد دست تو با سودن آشنا نشود

اگر به ساز نفس تا ابد زنی ناخن

جز آن گره که در این رشته نیست وانشود

به هستی آن همه رنگ اثر نباخته‌ایم

که هر که خاک شود گلفروش ما نشود

بنای وحشت ما کیست تا کند تعمیر

به آن غبار که پامال نقش پا نشود

امید عافیتی هست در نظر بیدل

شکست رنگ مبادا گره‌گشا نشود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات درونی و دغدغه‌های عاشقانه خود می‌پردازد. او از غرور و زیبایی محبوب خود سخن می‌گوید و بیان می‌کند که این زیبایی نمی‌تواند با هیچ رنگی آشنا شود. شاعر به تنها بودن و ننگ آن اشاره می‌کند و می‌گوید در جستجوی زیبایی، شکسته است تا حقیقت خود را پیدا کند. او از درد و زخم‌هایی که در عشق تجربه کرده یاد می‌کند و به تلاش برای فرار از تنهایی و اندوه می‌پردازد. در نهایت، او به امید عافیت و رهایی از خود می‌اندیشد، در حالی که نگران است که زیبایی‌ها و آرزوهایش در راه بمیرند و نتوانند به حقیقت تبدیل شوند.