غزل شمارهٔ ۱۵۴۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فسون عیش، کدورتزدای ما نشود
نفس به خانهٔ آیینهها، هوا نشود
قسم به دام محبت که از خم زلفت
دل شکستهٔ ما چون شکن جدا نشود
خروش هر دو جهان گرد سرمه بیختهایست
تغافل تو مگر همّتآزما نشود
گشاد دل نتوان خواستن ز قطع امید
به ناخنی که بریدند عقده وا نشود
چنان به فقر ز دام تعلق آزادیم
که عرض جوهر ما نقش بوربا نشود
چه ممکن است رود داغ بندگی ز جبین
زمین فلک شود وآدمی خدا نشود
تقدس تو همان بیغبار پیداییست
گل بهار تو را رنگ رونما نشود
به ذوق گوشهٔ چشمیست سرمهسایی شوق
غبار ما چه خیال است توتیا نشود
چو سبحه آنقدرم کوته است تار امید
که صد گره اگرش واکنی رسا نشود
به غیر سرکشی از ابلهان مجو بیدل
که نخل این چمن از بیبری دوتا نشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مضامین عشق، امید و درد دل میپردازد. شاعر از دشواریهای عشق و کدورتهایی که در زندگی وجود دارد صحبت میکند و بیان میکند که عشق نمیتواند تمامی این موانع را از بین ببرد. او به اهمیت وفاداری و محبت اشاره دارد و میگوید که دل شکسته نمیتواند به سادگی التیام یابد. همچنین به آزادی از قید و بندها و فقر روحی اشاره میکند و بیان میکند که انسانها نمیتوانند به سادگی به مقام عالی خود برسند. در نهایت، شاعر از تلاش و کوشش در عشق و دوری از افراد نابخرد سخن میگوید و از ناامیدی عمیق خود در زندگی گلایه میکند.