غزل شمارهٔ ۱۵۴۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
اشک ز بیداد عشق پردهگشا میشود
فهم معماکنید آبله وا میشود
ذوق طلب عالمیست وقف حضور دوام
پر به اجابت مکوش ختم دعا میشود
گاه وداع بقاست زور نفس در امل
چون بهگسستن رسید رشته رسا میشود
جوهر اهل صفا سهل نباید شمرد
آینه گر قطرهایست بحر نما میشود
حرص به صد عزوجاه در همه صورت گداست
گر به قناعت رسی فقر غنا میشود
آنطرف احتیاج انجمن کبریاست
چون ز طلب درگذشت بنده خدا میشود
چند خورد آرزو عشوه برخاستن
غیرت امداد غیر نیز عصا میشود
عذر ضعیفی دمی کاینه گیرد به دست
آبله در پای سعی ناز حنا میشود
از کف بیمایگان کارگشایی مخواه
دست چو کوتاه شد ناخن پا میشود
غیر وداع طرب گرمی این بزم چیست
تا سحر از روی شمع رنگ جدا میشود
خاک به سر میکند زندگی از طبع دون
پستی این خانهها تنگ هوا میشود
بگذر از ابرام طبع کز هوس هرزهدو
حرص خجل نیست لیک کار حیا میشود
بیدل ازین دشت و در گرد هوس رفتهگیر
قافله هر سو رود بانگ درا میشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی موضوعات عشق، دعا، نیاز و قناعت میپردازد. شاعر به بیداد عشق و درد آن اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی و عمیق فراتر از نیازهای ظاهری است. در این میان، دعا و درخواست از خدا نیز مطرح میشود، و تأکید میشود که باید به قناعت رسید تا فقر به غنا تبدیل شود. شاعر همچنین به دنیا و تعلقات مادی اشاره میکند و بیان میکند که زندگی دنیوی و حرص به دنیا، انسان را در رنج میاندازد. در نهایت، او به فضای روحانی و نیاز به رهایی اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که در گذر از خواستهها و هوسها، میتوان به حقیقت و آرامش رسید.