نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۷۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دون طبع قدرش از هوس افزون نمی‌شود

خاک به بباد تاخته‌گردون نمی‌شود

دل خون‌کنید و ساغر رنگ وفا زنید

برک طرب به جامهٔ گلگون نمی‌شود

جایی‌که عشق ممتحن درد الفت است

آه از ستمکشی‌که دلش خون نمی‌شود

بگذار تا ز خاک سیه سرمه‌اش کشند

چشمی‌که محو صنعت بیچون نمی‌شود

در طبع خلق وسوسهٔ اعتبارها

خاری‌ست ناخلیده که بیرون نمی‌شود

بی‌بهره را ز مایهٔ امداد کس چه سود

دریا حریف کاسهٔ وارون نمی‌شود

بی‌پاسبان به خاک فرو رفته‌گنج زر

پر غافل‌ست خواجه ‌که قارون نمی‌شود

گل‌، یاد غنچه می‌کند و سینه می‌درّد

رفت آنکه جمع می‌شدم اکنون نمی‌شود

بیتاب عشق را ز در و دشت چاره نیست

لیلی خیال ما ز چه مجنون نمی‌شود

دل بر بهار ناز حنا دوخته‌ست چشم

تا بوسه بر کفت ندهد خون نمی‌شود

بیدل تامل اینهمه نتوان به‌کار برد

کز جوش سکته شعر تو موزون نمی‌شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی احوالات عشق و دردهای ناشی از آن می‌پردازد. شاعر به وضعیت انسانی اشاره می‌کند که در مواجهه با عشق و تعلقاتش، با شک و وسوسه‌ها و نیز ناامیدی‌ها دست و پنجه نرم می‌کند. او بر این نکته تأکید دارد که محبت واقعی و وفاداری نمی‌توانند در دل‌هایی که سرشار از درد و رنج هستند، زنده بمانند. در این مسیر، شاعر از زندگی و سرنوشت به عنوان راه‌هایی برای نشان دادن تداوم عشق و تلاش روحی یاد می‌کند. به طور کلی، شعر تجربه‌های عاطفی عمیق و غم‌انگیز را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که عشق و آرزو می‌توانند همزمان منجر به رنج و زیبایی شوند.