غزل شمارهٔ ۱۵۹۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال چشمکه ساغر به چنگ میآید
که عالمی به نظرشیشه رنگ میآید
به حیرتم چو نفس قاصد چه مکتوبم
که رفتنم همه جا بی درنگ میآید
کجا روم که چو اشکم به هر قدم زدنی
هزار قافلهٔ عذر لنگ میآید
چه همت است که نازد کسی به ترک هوس
مرا گذشتن ازین نام ننگ میآید
دل از فریب صفا جمعکن که آخرکار
ز آب آینهها زیر زنگ میآید
به گمرهی زن و از منت خیال برآ
که خضر نیز ز صحرای بنگ میآید
غبار دل ز پر افشانی نفس درباب
که هرچه هست درین خانه تنگ میآید
اعانت ضعفا مایهٔ ظفر گیرید
پر شکسته به کار خدنگ میآید
خموش باش که تا دم زنی درین کهسار
هزار شیشه به پای ترنگ میآید
به هر نگین که نهی گوش و فهم نام کنی
صدای کوفتن سر به سنگ میآید
ز خود به یاد نگاهکه میروی بیدل
که از غبار تو بوی فرنگ میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تفکرات شاعر درباره زندگی، عشق و تجربیات انسانی پرداخته است. شاعر با استفاده از تمثیلها و تصاویر بخصوص، به احساساتی چون حیرت، درد و تردید اشاره میکند. او به دشواریهای زندگی و چالشهای آن اشاره دارد و از اینکه هر جا برود، احساسات پیچیده و عذر و بهانههای متعدد را با خود میبرد، سخن میگوید. به نوعی به ناپایداری دل و فریبندگی ظاهری اشاره میکند و در نهایت بر تأثیرات درونی و خارجی بر زندگی انسان تأکید مینماید. شعر از لایههای عمیق عواطف و تجربههای انسانی پر شده است که نشاندهنده خشوع و تفکر عمیق شاعر است.