نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۰۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه شدکه قاصد امید لنگ برگردید

زمان وصل قریب است رنگ برگردید

به عرصه‌ای ‌که نشان یقین بود منظور

نشاید از سرکیش خدنگ برگرذید

به پاس غیرت مردی اگر نظر باشد

به فتح هم نتوان بعد جنگ برگردید

به قتل من چقدر سعی داشت مژگانش

که آخر این دم تیغ فرنگ برگردید

نگاهش ازکجک سرمه بس{‌جنونی نیست

زه عزم فتنه دم این پلنگ برگردید

حذر ز عبرت‌ کار جهان‌ که خلق آنجا

به باغ رفت و زکام نهنگ برگردید

کمین تیغ اجل فرصتی نمی‌خواهد

محرف است زمانی‌ که رنگ برگردید

تنزه از هوس جسم باکدورت ساخت

عنان جهد صفاها به زنگ برگردید

وداع الفت این باغ‌کن‌که رنگ بهار

ز بس فضای طرب دید تنگ برگردید

گذشته‌ام به شتابی ز خود که نتوانم

به صد هزار قیامت درنگ برگردید

به خواب راحت‌کهسار پا زدی بیدل

که از صدای تو پهلوی سنگ برگردید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات و افکار عمیق خود درباره عشق و جدایی پرداخته است. او به قاصدی اشاره می‌کند که به امید وصل بازگشته، اما به دلایل مختلف، امیدش به رنگی تیره بدل شده است. شاعر از مسیری که نشان دهنده یقین است، صحبت می‌کند و به این نکته می‌پردازد که نمی‌توان از موقعیتی که به آن رسیده‌اند، عقب‌نشینی کرد. همچنین به تلاش‌های معشوقه‌اش در قتل او اشاره دارد و به این نکته می‌پردازد که مرگ و زمان به راحتی فرصتی برای بازگشت به گذشته نمی‌دهند. او در نهایت به تنهایی و سختی‌های زندگی اشاره می‌کند و خاطرنشان می‌سازد که گذشت زمان و تغییر شرایط، اجتناب‌ناپذیر است. این شعر به احساس حسرت و عدم توانایی در بازگشت به گذشته می‌پردازد.