نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۰۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به سعی یأس نفس خامشی بیان‌ گردید

به خود شکستن دل سرمهٔ فغان ‌گردید

در این زمانه ز بس طبع دون رواج‌ گرفت

عنان کسب کمالات سوی نان گردید

گهر به علت خودداری از محیط جداست

نباید این همه بر طبعها گران ‌گردید

چو شعله وحشت ما حیله ‌ساز عافیتی‌ست

به هر کجا پر ما ریخت آشیان ‌گردید

بهار چشمک رنگی نیاز وحشت داشت

شرار کاغذ ما نیز گلفشان گردید

در آن بساط ‌که دل محمل تپش آراست

شکستن جرس اشک کاروان گردید

چو صبح نیم ‌نفس‌ گر ز زندگی باقیست

برون ز گرد کدورت نمی‌توان‌گردید

به روزگار مثل‌گشت بی‌زبانی من

خموشی آنهمه خون شد که داستان‌ گردید

جهان حادثه از وضع من ‌گرفت سبق

بقدر گردش رنگ من آسمان ‌گردید

چو طفل اشک مپرس از رسایی طبعم

ز خود گذشتم اگر درس من روان ‌گردید

عدم سراغ جهان تحیرم بیدل

غبار من به هوای که ناتوان‌گردید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس یأس و ناراحتی شاعر می‌پردازد. شاعر از دل‌شکستگی و خاموشی ناشی از ناامیدی صحبت می‌کند و به رکود و ضعف در جامعه اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که در دنیایی که کمالات و ارزش‌ها به سمت مادیات کشیده شده، احساس تنهایی و بی‌صدایی می‌کند. شعله‌های وحشت و زردی زندگی او را آزار می‌دهند و به نوعی به ناامیدی و غم تبدیل شده‌اند. شاعر از گذشت زمان و طبیعت بی‌رحم می‌نالد و نسبت به عدم و ناامیدی خود احساس عمیق سردرگمی دارد. در نهایت، او از حالتی ناخوشایند خود می‌گوید و از انزوای خود در جهان سرد و بی‌رحم رنج می‌کشد.