نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ساختم قانعْ دلِ از عافیت بیگانه را

برگِ بیدی فرش‌ کردم خانهٔ دیوانه را

مطلبم از می‌پرستی تَردماغی‌ها نبود

یک‌دو ساغر آب دادم‌ گریهٔ مستانه را

دل سپندِ گردشِ چشمی‌ که یادِ مستی‌اش

شعلهٔ جوّاله می‌سازد خط پیمانه را

التفاتِ عشق آتش ریخت در بنیاد دل

سیل شد تردستیِ معمار، این ویرانه را

تا کنم تمهید آغوشی دل از جا رفته است

در گشودن شهپر پرواز بود این خانه را

عالمی را انفعال وضع بیکاری گداخت

ناخن سرخاری دل‌ها مگردان شانه را

هر سپندی‌ گوش چندین بزم می‌مالد به‌هم

خوابناکان کاش از ما بشنوند افسانه را

حایلِ آن شمعِ یکتایی فضولی‌های توست

از نظر بردار چون مژگان پَرِ پروانه را

آگهی گر ریشه‌پرداز جهانی می‌شود

سیر این مزرع یکی صد می‌نماید دانه را

حقِ زنار وفا بیدل نمی‌گردد ادا

تا سلیمانی نسازی سنگ این بتخانه را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالات روحی و عاطفی شاعر می‌پردازد. او از عشق و شوق به معشوق سخن می‌گوید و به تأثیراتی که عشق بر دل و جانش می‌گذارد اشاره می‌کند. شاعر به تصویرسازی از خانه‌ای دیوانه می‌پردازد که تحت تأثیر عشق قرار گرفته و بیانگر پیچیدگی‌ها و چالش‌های عاشقانه است. او همچنین بر اشتغال به فکر و احساسات و تردیدها اشاره دارد و نشان می‌دهد که عشق همواره با درد و شوق توأم است. در نهایت، شاعر بر نیاز به وفاداری و حقیقت در عشق تأکید دارد و می‌گوید که هیچ چیز نمی‌تواند جای عشق واقعی را بگیرد.