غزل شمارهٔ ۱۶۶۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه جام باده شناسم نه کاسهٔ طنبور
جز آنقدرکه جهان یکسر است و چندین شرر
ندانم آنهمه کوشش برای چیستکه چرخ
ز انجم آبلهدار است چون کف مزدور
هجوم آبلهٔ اشک پر به سامان است
درین حدیقه همین خوشه میدهد انگور
به خردهبینی غماز عشق مینازیم
که تا به دست سلیمان رساندهام پی مور
چو غنچهگلشن پوشیده حالتی دارم
به بیضه شوخی عنقاست در پر عُصفور
ز اهل قال توان بوی درد دل بردن
به جای نغمه اگر خون کشد رگ طنبور
جهان طربگه دیدار و ما جنوننظران
پی غبار خیالی رساندهایم به طور
کشیدهاند در این معرض پشیمانی
عسل تلافی نیش از طبیعت زنبور
ز موج درخور جهدش شکست میبالد
به عجز پیش نرفتهست اعتبار غرور
توان معاینه کرد از فتیلهسازی موج
که بحر راست چه مقدار در جگر ناسور
چو شمع موم به جز سوختن چه اندوزد
کسی که ماند ز شهد حقیقتی مهجور
ز یار دورم و صبری ندارم ای ناصح
دل شکسته همین ناله میکند مغرور
ز سردمهری ایام دم مزن بیدل
مباد.چون سحرت از نفس دمد کافور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به اندیشهها و احساسات عمیق خود درباره زندگی و عشق میپردازد. او از عدم شناخت واقعی خود، جهان و هدف تلاشها سخن میگوید و به تضاد بین زیباییها و دردها اشاره میکند. شاعر به آلام دل و دلتنگیاش از جدایی و عدم پیرایگی زمان اشاره میکند و حسرتی از دوری از یار و ناامیدی در مواجهه با سردی روزگار دارد. او به صورت نمادین به عشق و شگفتیهای آن اشاره کرده و بر اثرات تلخ دنیای طبیعی بر روح انسانی تأکید میکند. بهطور کلی، شعر نمایانگر ناکامی و غم ناشی از فاصلهها و دشواریهای زندگی است.