نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

عیشْ داندْ دلِ سرگشتهْ پریشانی را

ناخدا باد بود کشتیِ توفانی را

اشکْ در غمکدهٔ دیده ندارد قیمت

از بنِ چاه برآر این مَهِ کنعانی را

عشقْ نبود به عمارتگریِ عقلْ شریک

سیلْ از کف ندهد صنعتِ ویرانی را

از‌خط و زلف‌ بتان تازه‌ دلیل است‌‌ که حُسن

کردهْ چترِ بدن اسبابِ پریشانی را

بار یابی چو به خاکِ درِ صاحب‌نظران

چینِ دامانِ ادب‌ کن خطِ پیشانی را

ریزشِ اشکِ ‌ندامت ز سیه‌کاری‌هاست

لازم است ابر سیهْ قطرهٔ نیسانی را

زیرِ گردون نتوان غیرِ کثافت اندوخت

ناخن و موست رسا مردمِ زندانی را

لافِ آزادگی از اهل فنا نازیباست

دامنِ چیده چه لازمْ تنِ عریانی را

جاهل از جمعِ ‌کتبْ صاحبِ معنی نشود

نسبتی نیست به شیرازه سخندانی را

نفسِ سوخته باید به تپش روشن‌کرد

نیست شمعِ دگر این انجمنِ فانی را

نتوان یافت از آن جلوهٔ بیرنگ سراغ

مگر آیینه ‌کنی دیدهٔ قربانی را

بازگشتی نبودْ پایِ طلب را بیدل

سیلِ ما نشنود افسونِ پشیمانی را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حال و هوای عاطفی و فلسفی شاعر است که به موضوعاتی مانند عشق، اندوه، و زندگی می‌پردازد. شاعر از سرگشتگی و پریشانی دل سخن می‌گوید و به ناخوشی‌ها و بحران‌های عاطفی اشاره می‌کند. او تأکید می‌کند که عشق نمی‌تواند به عقل مرتبط باشد و غم و ندامت در زندگی گاهی فراموش می‌شوند. همچنین، زیر فشار زندگی، انسان‌ها نمی‌توانند غیر از کثافت جمع کنند و نیاز به خودآگاهی و ادب دارند. شاعر در پایان بیان می‌کند که هیچ بازگشتی در پی‌گیری آرزوها وجود ندارد و انسان باید با تلاش و صداقت در طلب خود پیش برود. این شعر به نوعی نقد اجتماعی و بیان احساسات عمیق انسانی است.