غزل شمارهٔ ۱۶۹۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر
که پیرگشت سحرتا دهنگشود به شیر
امل به صبح قیامت رساند گرد نفس
گذشت فرصت تقدیمت آن سوی تاخیر
همینکشاکش اوهام تا ابد باقیست
فنا بجاست توخواهی بزی و خواه بمیر
در این چمن نفسی میکشیم و میگذربم
گمان مبر بهکمانخانه آرمیدن تیر
نفس درازی اظهار جرأت آهنگ است
به سرمه تا نرسد ناله، عذر ما بپذیر
هنوز دامن صحرا ز گردباد پُر است
غبار عالم دیوانه نیست بیزنجیر
در این ستمکده سود و زیان من این است
که از شکستن دل ناله میکنم تعمیر
سیاهبختیام آرایشی نمیخواهد
ز خاک پیرهن سایه را بس است عبیر
صفای دل به نفس عمرهاست میبازم
چو صبح آینه در زنگ میکنم شبگیر
به ناتوانی من یاس میخورد سوگند
که نالهای نکشیدم چو خامهٔ تصویر
ز ساز عجز به هرجا نفس زدم بیدل
به قدر جوهر آیینه شد بلند صفیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تمهای فلسفی و existentialist پرداخته و به مرور زمان، فرصتهای از دست رفته و بیمعنایی زندگی اشاره دارد. شاعر به مخاطب یادآوری میکند که نباید به مشکلات و ناملایمات زندگی دل ببندد و از خودبزرگبینی و غفلت بپرهیزد. او به ناپایداری دنیا و لحظات عمر انسان اشاره کرده و بر اهمیت آگاهی و تلاش برای تغییری مثبت تأکید میکند. در نهایت، شاعر از درد و رنج خود میگوید و بیان میکند که در این دنیا هر کس به نوعی با مشکلاتش دست و پنجه نرم میکند.