نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۱۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به‌ کنج زانوی تسلیم طرح امن انداز

در آب آینه‌، موجیست بی‌نشیب و فراز

به پردهٔ تو ز ساز عدم نوایی هست

که هر نفس زدنت سرمه می‌دهد آواز

در این هوسکده جهدی که بی‌نشان گردی

بس است آینه‌ات را همین قدر پرداز

گذشت فرصت و دل وانشد کسی چه‌کند

گشاد عقدهٔ بی‌رشته‌گسسته است دراز

غبار ما چو سحر سینه‌چاک می‌گذرد

که سر به سجده نبردیم و رفت وقت نماز

چو غنچه پرده‌در رنگ و بو خودآرایی‌ست

اگر تو گل نکنی نیست هیچ کس غماز

ز جیب و دامن خویشت اگر خبر باشد

بلند و پست‌تویی سر به هیچ جا مفراز

به ملک عشق ندارد تفاوت اقبال

کله شکستن محمود و چین زلف ایاز

فضای دشت و در آیینه خانه است ای صبح

تبسمی ‌کن و بر صنعت بهار بناز

نسیم‌ کوی فنا مژدهٔ چه عافیت است

که می‌رود شرر کاغذ این قدر گلباز

اگر دماغ هوس ذوق خودسری دارد

بس است چون پر رنگت شکستگی پرواز

فغان‌ که شمع صفت زین بهار نومیدی

ندید کس‌ گل انجام بر سر آغاز

به هرچه وانگری عالم‌ گرفتاری ا‌ست

ز دام و دانه مگو عمر زلف یار دراز

چه لمعه داشت فروغ جمال او بیدل

که هرکجا نگهی بود کرد با مژه ساز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر به مفاهیم تسلیم و عدم نشیب و فراز در زندگی اشاره دارد. شاعر از زیبایی‌های وجودی و درونی انسان می‌گوید و بر این باور است که در هر آنچه انجام می‌دهیم، بازتابی از وجود ماست. او به دقت به لحظات و فرصتی که از دست می‌رود، اظهار ندامت می‌کند و بر این نکته تأکید دارد که نمی‌توان به آسانی فراموش کرد که در زندگی چه اندازه فرصت‌های طلایی را نادیده گرفته‌ایم. سرانجام، شاعر به زیبایی عشق اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که در همه‌جا زیبایی وجود دارد و آنچه مهم است، نگاه ما به آن زیبایی‌هاست.