غزل شمارهٔ ۱۷۱۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو شمع غره مشو چشم بر حیا انداز
سریست زحمت دوشت به زبر پا انداز
گدای درگه حاجت چه گردن افرازد
بلندی مژه هم برکف دعا انداز
اشارتیست ز دی کشتههای فردایت
که هرچه پیش توآرند بر قفا انداز
به فکر خویش فتادی و باختی آرام
تو راکهگفتکه خود را در این بلا انداز؟
جهان بهکنج فراموشی دل آسودهست
تو نیز شیشه به طاق همین بنا انداز
کم از حباب نهای، نازکن به ذوق فنا
سر بریده کلاهیست بر هوا انداز
به نام عزت اگر دعوی کمال کنی
به خانههای نگین نقش بوربا انداز
شهیدحسرت آن نقش پای رنگینم
به خاک، جایگلم، برگی از حنا انداز
غبار میکند از خاک رفتگان فریاد
که سرمهایم، نگاهی به سوی ما انداز
دگر فسانهٔ ما و منت که میشنود
بنال وگوش بر آواز آشنا انداز
به روی پردهٔ هستیکه ننگ رسواییست
چو بیدل از عرق شرم بخیهها انداز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نقد و تأمل در وضعیت انسانی میپردازد و با استفاده از تصاویر گوناگون، به انسان یادآوری میکند که در زندگی قدری محتاط باشد و از غرور و بلندپروازی پرهیز کند. شاعر از تشبیه شمع استفاده میکند تا بگوید نباید به خود ببالیم و باید توجه به حیا و modesty داشته باشیم. او اشاره میکند که گذشتگان و عشقهای ناکام میتوانند درسی برای ما باشند و نباید خود را در بلاها بیندازیم. دنیا از یادها رفته و انسان باید در این فضا دقت کند. شاعر همچنین در مورد فنا و زوال سخن میگوید و هشدار میدهد که نباید به زیباییهای زودگذر دل خوش کنیم. در انتها، شاعر با نوشتن دربارهی سرما و شرم، از انسان میخواهد تا به بازتاب واقعی خود در زندگی توجه کند. به طور کلی، شعر دعوت به تفکر و خودآگاهی است.