غزل شمارهٔ ۱۷۱۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نرگسش وامیکند طومار استغنای ناز
یعنی از مژگان او قد میکشد بالای ناز
سرو او مشکل که گردد مایل آغوش من
خم شدن ها بردهاند از گردن مینای ناز
از غبارم میکشد دامن، تماشا کردنی است
عاجزی های نیاز و بینیازی های ناز
چشم مستش عین ناز، ابروی مشکین ناز محض
این چه توفان است یارب، ناز بر بالای ناز
بسکه آفاق از اثرهای نیاز ما پر است
در بساط ناز نتوان یافت خالی جای ناز
جیب و دامان خیال ما چمن میپرورد
بسکه چیدیم از بهار جلوهات گل های ناز
با همه الفت نگاهی بیتغافل نیست حسن
چین ابرو انتخاب ماست از اجزای ناز
عالمی آیینه دارد درکمین انتظار
تاکجا بیپرده گردد حسن بیپروای ناز
سجدهواری بار در بزم وصالم دادهاند
هان بناز ایسر، که خواهی خاک شد در پای ناز
تا نفس بر خویش میبالد تمنا میتپد
هرکه دیدم بسمل است از تیغ ناپیدای ناز
بیدل امشب یاد شمعی خلوت افروز دل است
دود آهم شعلهای دارد به گرمی های ناز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت یک معشوق (نرگس) میپردازد و با تصاویری شاعرانه و زیبا، احساس عشق و نیاز به او را بیان میکند. شاعر از زیبایی چشمها و ابروهای معشوق برای توصیف ناز و فریبایی او بهره میبرد و اشاره میکند که هر نوع احساس و نیاز انسانی در مقابل این ناز، تحت تأثیر قرار میگیرد. همچنین شاعر به تعاملات میان نیاز و بینیازی اشاره میکند و میگوید که عشق و زیبایی همیشه در ذهن و خیال انسانها وجود دارد. در نهایت، اشارهای به درد و شوق ناشی از عشق و آرزوها دارد که هر کس در نظرش زخمی از ناز معشوق احساس میکند.