نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۲۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خودسری‌گرد دل تنگ نگردد هرگز

غنچه تا وانشود رنگ نگردد هرگز

سرمهٔ چشم ادب‌پرور جمعیت ماست

ساز ما خفت آهنگ نگردد هرگز

بی‌سخن عذر ضعیفی همه جا مقبول است

سعی رنج قدم لنگ نگردد هرگز

سایه خفت‌کش اندیشهٔ پامالی نیست

خاکساری سبب ننگ نگردد هرگز

ترک هستی کن اگر صافی دل می‌خواهی

از نفس‌، آینه بیرنگ نگردد هرگز

دور وهمی‌ست‌که بر جام سپهر افتاده‌ست

بی‌تکلف سر بی‌ننگ نگردد هرگز

هرکه دارد تپشی در جگر از شعلهٔ عشق

گر همه سنگ شود دنگ نگردد هرگز

پستی طبع‌که چون آبلهٔ پا ازلی‌ست

گر تناسخ زند اورنگ نگردد هرگز

فکر روزی‌ست‌که پرمی‌کشد از مغز وقار

آسیا تا نشود سنگ نگردد هرگز

کلفت هر دو جهان درگره حسرت ماست

دل اگر جمع شود تنگ نگردد هرگز

بیدل از طورکلامت همه حیرت‌زده‌ایم

در بهاری‌که تویی رنگ نگردد هرگز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره تأثیرات عمیق محبت و عشق بر دل و روح انسان‌ها است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که خودسری و دل‌تنگی هیچ گاه باعث به دست آوردن رنگ و زیبایی واقعی نمی‌شود. ادب و جمعیت همواره حضور دارند و به نوعی از سرمه چشمان انسان‌ها یاد می‌کند. همچنین بر این نکته تأکید می‌شود که انکار و سکوت در مقابل ضعف‌ها قابل قبول هستند و این تلاش‌ها هرگز بی‌اثر نخواهد بود. شاعر به خاکساری و تواضع به عنوان نشانه‌هایی از ننگ نپرداخته و می‌گوید که باید از وجود خویش بگذریم تا دل صافی داشته باشیم. او بیان می‌کند که عشق و شوق از جایی در دل می‌جوشد و این احساسات مقاوم هستند و هرگز محو نمی‌شوند. در نهایت، شاعر از حیرت و شگفتی ناشی از کلام معشوق خود سخن می‌گوید و تأکید می‌ورزد که در بهاری که معشوق در آن حضور دارد، هیچ چیز نمی‌تواند رنگ و زیبایی را از خود بگیرد.