غزل شمارهٔ ۱۷۳۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از لب خامش زبان واماندهٔ کام است و بس
بال از پرواز چون ماند آشیان دام است و بس
مرکز تسخیر دل جز دیده نتوان یافتن
گوشمینا حلقهای گر دارد آن جام است وبس
تا نفس باقیست نتوان بست بال احتیاج
این غناهاییکه ما داربم ابرام است و بس
از نشان کعبهٔ مقصود آگه نیستم
اینقدر دانم که هستیساز احرام است و بس
وادی امکان ندارد دستگاه وحشتم
هر طرف جولان کند نظاره یک گام است و بس
بسته است از موی چینی صورتم نقاش صنع
صبح ایجادم همان گل کردن شام است و بس
دستگاه ما و من چون صبح برباد فناست
صحن این کاشانهها یکسر لب بام است و بس
کاش از خجلت شرارم برنمیآمد ز سنگ
سوختم از شرم آغازی که انجام است و بس
برپر عنقا تو هر رنگیکه میخواهی ببند
صورت آیینهٔ هستی همین نام است و بس
بیش از این نتوان به افسون محبت زیستن
داغم از اندیشهٔ وصلی که پیغام است و بس
پختگی دیگ سخن را باز میدارد ز جوش
تا خموشی نیست بیدل مدعا خام است و بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و پیچیده انسانی میپردازد. شاعر از خاموشی و بیزبانی خود سخن میگوید و بیان میکند که زندگی و وجودش به دامهایی گرفتار شده است. او به زیبایی توجه دارد، اما میداند که زیباییها خود را در چهرهای ساده و قابل مشاهده نشان میدهند. در ادامه، اشاره میکند که زندگی و عشق متقابل همواره در حال تغییر و گذرند و نمیتوان به طور کامل به آنها اطمینان کرد. احساس انزوا و عدم شناخت نسبت به واقعیات زندگی و عشق نیز در این شعر مشهود است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که حتی در شوک و سکوت، زندگی و عشق حقیقتی خام و غیرقابل توصیف هستند.