غزل شمارهٔ ۱۷۶۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خواه در معمورهٔ جان خواه در ویرانه باش
با هزاران در پس دیوار خود چون شانه باش
چشم منت جز به نور عشق نتوان آب داد
صیقل آیینهای خاکستر پروانه باش
دعوی قدرت رها کن هیچ کارت بسته نیست
ای سراپایت کلید فتح بیدندانه باش
دشت سودا گرد آثارش سلامتخانه است
در پناه سایهٔ مو چون سر دیوانه باش
کاروان عمریست از پاس قدم پا میخورد
پیرو محملکشان لغزش مستانه باش
بیوفایی صورت رنگ بهار زندگیست
آشنای خویش شو یعنی ز خود بیگانه باش
مستی سرگشتگان شوق ناهنجار نیست
شعلهٔ جواله شو سر بر خط پیمانه باش
تا تأمل میگماری رفتهاند این حاضران
چشم بر محفل گشا و گوش بر افسانه باش
عالمی مست خیال نرگس مخمور اوست
گر تو هم زین نشئه بویی بردهای میخانه باش
بیدل اجزای نفس تا کی فراهم داشتن
پای تا سر ریشهای بیاحتیاط دانه باش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی عشق، قدرت و مقام انسانی میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که چه در حالتی از شادی و سرزندگی باشیم و چه در ویرانی، باید شاداب و گرم حضور خود را حفظ کنیم. او تاکید میکند که عشق، نور امید را به ما میدهد و ما باید از تمام امکانات وجودی خود استفاده کنیم و بیباک باشیم. عالم خیال و شوق هم در این شعر به تصویر کشیده شده و شاعر دعوت به مستی از عشق و زیبایی میکند. در نهایت، او بر اهمیت ریشهداری و خودآگاهی در زندگی تأکید دارد.