نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۶۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

ز ساز قافله ما که ما و من جرس استش

بجز غبار عدم نیست آنچه پیش وپس استش

کسی چه فیض برد از بهار عشرت امکان

که چون سحر همه پرواز رنگ در قفس استش

ز کسب فضل حیاکن‌ کزین دوروزه تخیل

کمال اگر همه عشق است خفت هوس استش

ز مال غیرتعب چیست اغنیای جهان را

محیط در خور امواج وقف دیده خس استش

مراد دهر به تشویش انتظار نیرزد

میی‌ که جام تو دارد خمار پیشرس استش

دمی‌که عرض تحمل دهد اسیر محبت

مقابل دو جهان یکدل دو نیم بس استش

مرو به زحمت عقبا مدو به خفت دنیا

هوس سگی‌ست‌ که اینهاگسستن مرس استش

چو شمع چند توان زیست داغدار تعین

حذر ز ساز حیاتی‌که سوختن نفس استش

درتن هوسکده بیدل چه ممکنست قناعت

به مور اگر نگری حسرت پر مگس استش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مضامین عمیق هستی، عشق، و عدم وابستگی به دنیا می‌پردازد. شاعر به ما می‌گوید که زندگی دنیوی تنها به غبار عدم می‌ماند و همه خوشی‌ها به طور موقت وجود دارند. همچنین تاکید می‌کند که تلاش برای به دست آوردن کمال و فیض در این جهان بی‌معناست و باید از هوس‌ها فاصله گرفت. او به تضاد عشق و هوس اشاره می‌کند و می‌گوید واقعیات در زندگی انسانی، شبیه پرواز در قفس است. در نهایت، شاعر ما را به فکر درباره ارزش‌های واقعی زندگی و زحمت کشیدن برای آخرت دعوت می‌کند و هشدار می‌دهد که زندگی در هوس‌ها اسیر کننده و داغدار است.