غزل شمارهٔ ۱۷۷۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
در آن کشور که پیشانی گشاید حسن جاویدش
گرفتن تا قیامت بر ندارد نام خورشیدش
ز خویشم میبرد جاییکه میگردم بهار آنجا
نگاه ساغر ایمای گل بادام تمهیدش
به گلزاری که الفت دسته بند موی مجنونست
هوا هر چند بالد نگذرد از سایهٔ بیدش
اشارات حقیقت بر مجاز افکند آگاهی
خرد هرجا پری در جلوه آمد شیشه فهمیدش
ز بس اسرار پیدایی دقیق افتاده است اینجا
نظر واکرد برکیفیت خویش آنکه پوشیدش
گر این یأس از شمار سال و ماه کلفتم خیزد
مه نو خم شود چندانکه از دوش اوفتد عیدش
به چندین جام نتوان جز همان یک نشئه پیمودن
تو هم پیمانهای داری که پرکردهست جمشیدش
جنون مضرابی ناموس الفت نغمهها دارد
شکست از هر چه باشد میزند بر سایه امیدش
چه مقدار آگهی بر خویش چیند قطره از دریا
خیالت راست تحقیقی که ممکن نیست تقلیدش
نپردازی به فکر نغمهٔ تحقیق من بیدل
که چرخ اینجا خمیدن میکشد با چنگ ناهیدش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییها و حالات خاصی از عشق، جنون و حقیقت میپردازد. شاعر در آن کشور، جایی که حسن و زیبایی نامی همیشگی دارند، به جستجوی زیبایی و دلخواهی میگردد. او از گلزارها و بیدهایی صحبت میکند که فضا را پر از عشق و حیات کردهاند. به تأمل در مورد وجود و حقیقت، او به رازهای عمیق عشق و جنون اشاره میکند که ممکن است در سایههای امید قرار داشته باشد. در نهایت، شاعر از تلاشی برای درک این حالتهای عاطفی و معنوی میگوید و تأکید میکند که هیچگونه تقلید یا پیروی از این تجربیات ممکن نیست.