نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۸۵ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

دل دیوانه‌ای دارم به گیسوی گرهگیرش

که نتوان داشتن همچون صدا در بند زنجیرش

ز خواب عافیت بیگانه باشد چشم زخم من

سرتسلیم‌ تا ننهد به بالین ‌پر تیرش

تو در بند خودی قدر خروش دل چه می‌دانی

که آواز جرس گمگشتگان دانند تاثیرش

مگو افسرد عاشق گر نداری پای جولانی

چوگل صد رنگ پرواز است زیر بال تغیرش

مآل ‌کار غفلتهای ما را کیست دریابد

که همچون خواب مخمل حیرت محض است تعبیرش

سفال و چینی این بزم بر هم خوردنی دارد

تو از فقر و غنا آماده‌کن ساز‌ بم در زیرش

غبار صیدم از صحرای امکان رفته‌ام اما

هنوز از خون من دارد روانی آب شمشیرش

تماشاگاه صحرای محبت حیرتی دارد

که باید در دل آیینه خفت از چشم نخجیرش

اثر پروردهٔ ذوق گرفتاری دلی دارم

که بالد شور زنجیر از شکست رنگ تصویرش

دم پیری فسردن بر دل عاشق نمی‌بندد

تب شمع محبت نشکند صبح از تباشیرش

جوانیهای اوهامت به این خجلت نمی‌ارزد

که چون نظاره خم‌گردیدن مژگان‌کند پیرش

مپرس از ساز جسم و الفت تار نفس بیدل

جنون داردکف خاکی‌که من دارم به زنجیرش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس عمیق و دیوانگی خود برای محبوبش سخن می‌گوید. او به زیبایی و جذابیت گیسوی محبوبش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که این عشق مانند زنجیری است که او را در بند کرده است. چشم زخم و تأثیرات دنیا بر روح او خلاصه‌ای از غم و اندوه اوست. شاعر تأکید می‌کند که در حریر عشق و محبت، باید به عمق وجود خود نگاه کند تا تجربه‌های تلخ و شیرین را درک کند. او از غفلت‌ها و بی‌توجهی‌ها در زندگی یاد می‌کند و به این نکته اشاره دارد که زندگی ناپایدار است و به زودی فانی می‌شود. تضاد میان فقر و ثروت و همچنین ترس از پیری نیز در این شعر مشهود است. شاعر از عواطف و شور و شوق خود می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که عشق و علاقه، حتی در پیری و تقدم سنی، همچنان در دل او زنده است. نهایتاً، او از حال و هوای جسم و روح خود می‌گوید و به جنون و شگفتی عشق اشاره می‌کند.