غزل شمارهٔ ۱۷۹۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دل بیمدعا رنگی ندارد تا کنم فاشش
صدف در حیرت آیینه گم کردهست نقاشش
درین محفل نیاوردند از تاریکی دلها
چراغی را که باشد امتیاز از چشم خفاشش
جهان رنگ با تغییر وضع خود جدل دارد
به هر جا شیشه و سنگی است با وهم است پرخاشش
به تشویش دل مأیوس رنجی نیست مفلس را
شکست کاسه در بزم کرم کردهست بیآشش
به این شرمی که میبیند کریم از جبههٔ سایل
گهر هم سرنگون میافتد از دست گهرپاشش
به ملک بینیازی رو که گاه احتیاج آنجا
چوناخن میکشد درهم به پشت دست قلاشش
خط لوح امل جز حک زدن چیزی نمیارزد
همهگر ریش زاهد در خیال آید که بتراشش
شئون هر صفت مستوری عاشق نمیخواهد
کفن هر چند پوشد ذوق عریانیست نباشش
بساط زندگی مفت حضور اما به دل جاکو
نفس میگسترد در خانهٔ آیینه فراشش
ندارد کاوش دل صرفهٔ امن کسی بیدل
در این ناسور توفانهای خون خفتهست مخراشش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر دردی عمیق و تفکری عمیق دربارهٔ عشق، ناکامیها و واقعیتهای تلخ زندگی است. شاعر به تمایز میان دلهای بیادعا و دنیای رنگارنگی که در آن زندگی میگذرانیم، اشاره میکند. او کنایه میزند که انسانها در دنیای پر از وهم و تضاد زندگی میکنند و چراغ اخلاق و محبت در دلها خاموش است. شاعر به ناامیدی و رنج ناشی از فقر روحی و مادی میپردازد و به این نکته میپردازد که زندگی با همهٔ زرق و برقهایش باید درونیتر و عمیقتر دیده شود. او به عدم توانایی بشر در درک حقیقت و عشق واقعی اشاره میکند و تأکید میکند که زندگی تنها در ظواهر خلاصه نمیشود، بلکه نیازمند توجه و کاوش در عمق وجود است. در کل، شعر تأملی بر روی جستجوی معنا و ناامیدی در کنشهای انسانی است.