نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۸۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

نمی‌دانم چه گل در پرده دارد زخم شمشیرش

که رنگ هر دو عالم می‌تپد در خون نخجیرش

دگر ای وحشت از صیدم به نومیدی قناعت‌ کن

به‌گوش زخمم افتاده‌ست آواز نی تیرش

مپرسید از مآل هستی غفلت سرشت من

چو مخمل دیده‌ام خوابی‌ که در خوابست تعبیرش

چه سازد غیر خاموشی جنون‌ گریه دربارم

که همچون جوهر آیینه در آب است زنجیرش

سبگ گردی در این حیرتسرا آزاده‌ام دارد

نگه را منع جولان نیست پای رفته در قیرش

صد آفت از که باید جست در معمورهٔ امکان

اگر صبحست هم از شبنم آبی هست در شیرش

حباب از موج هستی دست طاقت شسته می‌کوبد

که طاق عمرچون بشکست ممکن نیست تعمیرش

ز بخت تیره عاشق را چه امکانست آسودن

که مژگان تا بهم آرد سیاهی می‌کند زیرش

نی ام عاجز اگر زد محتسب بر سنگ مینایم

چو نشتر ناله‌ای دارم‌ که خونریز است تاثیرش

‌به رنگی ‌کرد یادم داغ الفت پیشهٔ صیاد

که جوشد حلقهٔ دام از رمیدنهای نخجیرش

ز صحرای فنا تا چشمهٔ آب بقا بید‌ل

ره خوابیده‌ای دیگر ندیدم غیر شمشیرش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حال و احساسات عمیق شاعر می‌پردازد. شاعر از زخم‌هایی که شمشیر عشق بر او زده، سخن می‌گوید و به تپش رنگین زندگی در خون عشق اشاره می‌کند. او به وحشت و درد ناشی از شکار شدن در عشق معترف است و از غفلت و بی‌خبری از آینده خود، سخن می‌گوید. شاعر به شدت تحت تأثیر احساس جنون و گریه است و می‌داند که هیچ راهی برای رهایی از این حالت جز خاموشی وجود ندارد. او به سختی‌های زندگی و ناتوانی در تغییر سرنوشتش اشاره می‌کند و از بخت تیره‌اش شکایت دارد که اجازه آرامش به او نمی‌دهد. در نهایت، شاعر تنهایی و ناامیدی خود را در رویارویی با مرگ و فنا بیان می‌کند و به یاد عشق و دوستی‌های گم‌شده، زنجیری از درد و رنج را بر گردن احساسات خود می‌بیند.