غزل شمارهٔ ۱۷۹۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کشت عاشق که دهد داد گیاه خشکش
موی چینیست رگ ابر سیاه خشکش
بیسخا گردن منعم چه کمال افرازد
سر خشکیست که آتش به کلاه خشکش
سر به غفلت مفرازید ز آه مظلوم
برق خفتهست به فوارهٔ آه خشکش
شاه اگر دامن انعام به خسّت چیند
نیست جز مهرهٔ شطرنج سپاه خشکش
غفلت بیدل ما تا به کجا گرد کند
ابر رحمت نشود تر به گناه خشکش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تاثیر عشق و عشقورزی بر جان و دل میپردازد. او با کنایه از کشت عشق سخن میگوید و به چالشهای آن اشاره میکند. خشکی گیاه نشاندهنده حالتی ناامید و بیثمر است، در حالیکه انتظار باران رحمت و محبت را دارد. شاعر با یادآوری غفلت و بیتوجهی انسانها به درد و رنج دیگران، به انتقاد از خودخواهی و عدم بخشش میپردازد. به طور کلی، شعر به عمق اندیشههای عاشقانه و نیاز به محبت و رحمت در دنیای خشک و بیروح اشاره دارد.