نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۰۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

جوانی دامن افشان رفت و پیری هم به دنبالش

گذشت از قامت خم‌ گوش بر آواز خلخالش

ز پرواز نفس آگه نی‌ام لیک اینقدر دانم

که آخر تا شکستن میرسد سعی پر و بالش

به خواب وهم تعبیر بلندی‌کرده‌ام انشا

به‌گردون می‌تند هرکس بقدر گردش حالش

وداع ساز هستی‌ کن‌ که اینجا هر چه پیدا شد

نفس‌ گردید بر آیینهٔ تحقیق تمثالش

مزاج ناتوان عشق چون آتش تبی دارد

که جز خاکستر بنیاد هستی نیست تبخالش

شبستان جنون دیگر چه رونق داشت حیرانم

چراغان‌ گر نمی‌بود از شرار سنگ اطفالش

گرفتم نوبهار آمد چه دارد گل در این گلشن

همان آیینه‌دار وحشت پار است امسالش

به ضبط نالهٔ دل می‌گدازم پیکر خود را

مگر در سرمه غلتم تا کنم یک خامشی لالش

غنا و فقر هستی آنقدر فرصت نمی‌خواهد

نفس هر دم زدن بی‌پرده است ادبار و اقبالش

به هر کلکی ‌که پردازند احوال من بیدل

چو تار ساز بالد تا قیامت ناله از نالش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوع گذر زمان و تغییر حال انسان‌ها می‌پردازد. شاعر از جوانی صحبت می‌کند که با شوق و شور زندگی می‌کند، اما در نهایت پیری به دنبال او می‌آید و نشانه‌های گذشت زمان را به وضوح می‌توان مشاهده کرد. او به شناختی عمیق از زندگی و عشق می‌رسد و بیان می‌کند که عشق می‌تواند مانند آتش‌سوزی باشد که در نهایت همه چیز را به خاکستر می‌کشاند. در این مسیر، شاعر از اضطراب‌ها و دردهایش می‌گوید و به این نکته اشاره دارد که هر انسان به تناسب حالش با جهان اطرافش در حال پرواز یا سقوط است. زندگی را مجموعه‌ای از صداها و ناله‌های دل می‌بیند و بر این باور است که باید بدانیم چگونه با این ناله‌ها کنار بیاییم و سعی کنیم در این دنیا بی‌سر و صدا بر سکوت خود فائق بیاییم.