غزل شمارهٔ ۱۸۱۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
عالم از چشم ترم شد میفروش
زین قدح خمخانهها آمد به جوش
آسمان عمریست مینای مرا
میزند بر سنگ و میگوید: خموش
بس که گرم آهنگساز وحشتم
نقش پایم چون جرس دارد خروش
طینت دانا و بیباکی خطاست
چشمهٔ آیینه را محو است جوش
جمع نتوان کرد با هم عشق و صبر
راست ناید میکشی با ضبط هوش
عشق زنگ غفلت از ما میبرد
سایه را خورشید باشد عیب پوش
عقل و حس با هم دوات خامه اند
از زبان است آنچه میآید بهگوش
زین محیط از هرزهتازیها چو موج
میبرد خلقی شکست خود به دوش
همچو شمع از سر بریدن زندهایم
بیش از این فرقی ندارد نیش و نوش
گر نباشد شعله خاکستر بس است
جستجوها خاک شد در صبر کوش
در سخنچینی حلاوت مشکل است
فهم کن از تلخکامیهای گوش
خاک گشتی بیدل از افسردگی
خون منصوری نیاوردی به جوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالاتی از عشق، خاموشی و ناپایداری زندگی میپردازد. شاعر از تاثیر عشق و موانع آن بر وجود خود سخن میگوید و به نوعی در جستجوی معنا و آرامش در دل بیقراریهاست. او تجربههای عاطفی و عواقب آنها را به تصویر میکشد و به استفاده از عقل و حس برای درک زندگی اشاره میکند. عشق را همچون زنگ غفلت میداند که انسان را از مسیر خود دور میکند و در نهایت به نیازی برای وجود شعله و امید در دل نیز اشاره میکند. شاعر با توصیفاتی از موهبت و سرزندگی، به تلخیهای زندگی و چالشهای آن میپردازد و بر تلاش برای یافتن معنا در این چالشها تأکید میکند.