غزل شمارهٔ ۱۸۳۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بی تو مشکل کنم از خلق نهان جوهر خویش
اشک آیینهٔ یاس است ز چشم تر خویش
ساکنان سرکویت ز هوس ممتازند
خلد خواهد به عرق غوطه زد ازکوثر خویش
فطرت پست بهکیفیت عالی نرسد
کس چو گل، آبله را جا ندهد بر سر خویش
عاشق و یاد رخ دوستکه چشمش مرساد
خواجه و حسرت مال و غمگاو و خر خویش
تا نجوشد عرق خجلت تمثال ز شخص
عالمی آینه کردهست نهان در بر خویش
هر چه خواهی همه در خانهٔ خود مییابی
همچو آیینه اگر حلقه زنی بر در خویش
عجز رفتار من آخر در بیباکی زد
اشک تا آبله پاگشت،گذشت از سر خویش
صبح جمعیت ما سوختهجانان دگر است
ختم شبگیر کن ای شعله به خاکستر خویش
سعی وابستگی آخر در فیضی نگشود
عقده درکار من افتاد چو قفل از پر خویش
سایل از حادثه آب رخ خود میریزد
بی شکستن ندهد هیچ صدف گوهر خویش
فکر لذات جهان کلفت دل میآرد
نی به صد عقده فشردهست لب از شکر خویش
سفله را منصب جاه است ندامت بیدل
چون مگس سیر شود دست زند بر سر خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان مشکلات و دردهای ناشی از جدایی و عشق میپردازد. شاعر به احساسات عمیق خود اشاره میکند و از غم و اندوهی که در غیاب محبوبش تجربه میکند، سخن میگوید. او میگوید که وجود او مانند آیینهای است که حقیقت درونش را نشان میدهد و از آنجا که عشق واقعی در زندگیاش حاکم است، بسیاری از لذات دنیوی برایش بیاهمیت هستند. همچنین به ناتوانی انسان در برابر احساسات و اتفاقاتی که در زندگیاش به وقوع میپیوندد، اشاره میکند. در نهایت، شعر بازتابی از جستجوی حقیقت درونی و تلاش برای دستیابی به عشق و معانی عمیقتر زندگی است.