نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۳۷ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آخر چو شمع سوختم از برگ و ساز خویش

یارب نصیب‌ کس نشود امتیاز خویش

لیلی‌ کجاست تا غم مجنون خورد کسی

از خویش رفته‌ایم به توفان ناز خویش

بوی خیال غیر ندارد دماغ عشق

عالم‌ گلی‌ست از چمن بی‌نیاز خویش

این یک نفس ‌که آمد و رفت خیال ماست

بر عرش و فرش خندد و شیب‌ و فراز خویش

در عالمی‌ که انجمن‌ کوری و کری است

هر نغمه پرده بست بر آهنگ ساز خویش

هر کس اسیر سلسلهٔ ناز دیگر است

ما و خط تو، زاهد و ریش دراز خویش

این بیستون قلمرو برق جمال ‌کیست

هر سنگ دارد آتش شوق‌ گداز خویش

بر آرزوی خلق در خلد واگذار

ما را نیاز کن به غم دلنواز خویش

بی‌پردگی نقاب بهار تعینیم

گل باغ رنگ دارد از اخفای راز خویش

از دور باش عالم نامحرمی مپرس

خلقی زده‌ست حلقه به درهای باز خویش

بیدل به بارگاه حقیقت چه نسبت است

ما را که نیست راه به فهم مجاز خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود پرداخته و از درد عشق و جدایی سخن می‌گوید. او خود را مانند شمعی می‌بیند که در آتش عشق سوخته و از یار خود جدا شده است. شاعر به ناز و زیبایی معشوق اشاره می‌کند و از غم و ناامیدی در جستجوی او سخن می‌گوید. او معتقد است که در دنیایی پر از ناکامی و مشکلات، عشق واقعی نمی‌تواند وجود داشته باشد. همچنین، او به تفاوت میان عشق واقعی و ظاهری اشاره می‌کند و از دردهایی که در دل دارد، یاد می‌کند. در نهایت، شاعر به حقیقت عشق و زیبایی دست نیافتنی آن اشاره کرده و به بی‌راهه‌رفتگی در جستجوی درک عشق اشاره می‌کند.