نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۴۵ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مباد دامن‌ کس‌ گیرم از فسون غرض

کف امید حنا بسته‌ام به خون غرض

توهم آینهٔ احتیاج یکدگرست

منزهیم وگرنه ز چند و چون غرض

فضای شش جهتم پایمال استغناست

هنوز در خم زنجیرم از جنون غرض

زبحربهرهٔ سیری نبرد چشم حباب

پریست منفعل از کاسهٔ نگون غرض

حریف تیشهٔ ابرام بودن آسان نیست

حذر کنید ز فرهاد بیستون غرض

دل از امید بپرداز جهل مفت غناست

جهان تمام فلاطون شد از فنون غرض

نداشت ضبط نفس غیر عافیت منظور

شنیدم از لب خاموش هم فسون غرض

سراغ انجمن‌ کبریا ز دل جستم

تپید و گفت‌: همین یک‌قدم برون غرض

به روی‌کس مژه از شرم بر نداشته‌ایم

مباد بیدل ما اینقدر زبون غرض

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان مسائلی دربارهٔ انسان و زندگی می‌پردازد. او از این می‌گوید که نباید دامن کسی را به خاطر فریب و اهداف نااخلاقی بگیریم و دربارهٔ امید و رنج نیز می‌اندیشد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که انسان‌ها به یکدیگر نیاز دارند و بدون این ارتباط ممکن است دچار سقوط شوند. او از احساسات و جنون ناشی از آرزوها و خواسته‌های غیر واقعی صحبت می‌کند و به دشواری‌هایی که در مسیر زندگی وجود دارد، اشاره می‌کند. شاعر به نوعی گمشده‌ای را جستجو می‌کند که در آن رهایی و آگاهی بیشتری وجود داشته باشد و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که انسان نباید از شرم و ضعف خود بترسد.