نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۵۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گشتم از بی‌دست و پاییها به خشک و تر محیط

کشتی از تسلیم پیدا کرد ساحل در محیط

قاصدان شوق یکسر ناخدایی می‌کنند

موجها دارد ز چشمم تا در دلبر محیط

دل به هر اندیشه فال انقلابی می‌زند

می‌کند از هر نسیمی نسخهٔ ابتر محیط

گر چنین افسردگی جوشد زطبع روزگار

رفته رفته می‌خزد در دیدهٔ‌ گوهر محیط

شوخی برگ نگه در دیدهٔ آیینه نیست

همچو گوهر موج ما را گشت چشم‌ تر محیط

طبع چون ممتاز اعیان شد وطن هم غربتست

می‌کند حاصل ‌گهر گرد یتیمی در محیط

هر قدر ساز تعلق بیش‌، وحشت بیشتر

می‌گشاید در خور امواج بال و پر محیط

شفقت حال ضعیفان بر بزرگان ننگ نیست

خار و خس را همچو گل جا می‌هد بر سر محیط

چون به عزلت خو گرفتی فکر آزادی خطاست

آب‌ گوهر گشته نتواند شدن دیگر محیط

چشم حیران مرا آیینه‌ای فهمیده است

در طلسم‌ گوهر من نیست بی‌لنگر محیط

محرم او کیست‌،‌ گرد خویش می‌گردیده باش

حلقه‌ای دارد ز گردابت برون در محیط

دستگاه مستی ارباب معنی باده نیست

بیدل از چشم تر خود می‌کشد ساغر محیط

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بررسی احساسات و نقاط ضعف خود در محیط زندگی می‌پردازد. او از ناتوانی‌ها و تسلیم‌پذیری‌هایش سخن می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که در دلش امید و شوقی وجود دارد. اما این شوق با امواج مختلفی که از نظرش می‌گذرد، در تضاد است. او به احساس عزلت و غم اشاره می‌کند و از این که نتوانسته به آزادی واقعی دست یابد، ابراز ناراحتی می‌کند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که با وجود هم‌نشینی با دیگران، هنوز احساس تنهایی و یتیمی دارد و حتی در دل شادابی‌ها نیز غمی نهفته است. او به سرنوشت ضعیفان و نیکوکاران در جامعه نیز اشاره دارد و بر این باور است که درک و توجه به آنان ننگی نیست.