نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۵۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نمی‌شود کس ازین عبرت انجمن محظوظ

مگر چو شمع‌ کنی دل به سوختن محظوظ

در جنون زن و از کلفت لباس برآ

چه زندگیست که باشد کس از کفن محظوظ

نفس نمانده هنوز از ترانه‌های امل

چو دود شمع خموشی به ما و من محظوظ

جهان قلمرو امن است اگر توان گردید

چو طبع‌کر به اشارت ز هر سخن محظوظ

ز دور گردی تمییز خلق کم دیدیم

که کس نرفته به غربت شد از وطن محظوظ

درین بساط نیفتاد چشم عبرت ما

به رفتنی که توان شد ز آمدن محظوظ

ز تردماغی وضع ادب مگوی و مپرس

ز یوسفیم به بویی ز پیرهن محظوظ

کراست وسوسهٔ هستی از حضور عدم

نشسته‌ایم به خلوت در انجمن محظوظ

ز رقص بسملم این نغمه می‌خورد بر گوش

که عالمی است به این رنگ پر زدن محظوظ

به فهم عالم بیکار اگر رسی بیدل

به حرف و صوت نیابی کسی چو من محظوظ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوع عبرت و تجربه زندگی می‌پردازد و به نوعی تلنگری است برای یادآوری اهمیت سوختن و فدا شدن در مسیر حقیقت. شاعر از نگاه به زندگی‌هایی که به ظاهر خوشایند هستند، انتقاد می‌کند و تأکید می‌کند که محظوظ شدن واقعی، ناشی از درک عمیق و آگاهی از زوایای پنهان زندگی است. او به تضاد بین ظاهر و باطن اشاره می‌کند و می‌گوید که بسیاری از انسان‌ها در عذاب هستند اما به زندگی خود ادامه می‌دهند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که در این دنیا، فهم واقعی و عمیق از زندگی کمیاب است و باید به عمق مسائل توجه کرد تا بتوان بهره‌مند شد.