غزل شمارهٔ ۱۸۵۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر چه در دل گذرد وقف زبان دارد شمع
سوختن نیست خیالی که نهان دارد شمع
نور تحقیق ز لاف دم هستیکه رساست
از نفس گر همه جان است زبان دارد شمع
خامشی میشود آخر سپر تیغ زبان
داغ چون حلقه زند خط امان دارد شمع
خواب در دیدهٔ عاشق نکشد رخت هوس
سرمهٔ شعله به چشم نگران دارد شمع
رنگ آشفته متاع هوس آرایی ماست
در تماشاگه پرواز دکان دارد شمع
رهبر عالم آسوده دلی خاموشی است
چاره در پای خود از دست زبان دارد شمع
اضطراب و تپش و سوختن و داغ شدن
آنچه دارد پر پروانه همان دارد شمع
نشود شکوه گره در دل روشن گهران
دود در سینه محال است نهان دارد شمع
ضامن رونق این بزم گداز دل ماست
سوختن بهر نشاط دگران دارد شمع
نشود صیقل آیینهٔ این بزم چرا
اثری از نفس سوختگان دارد شمع
زعفرانزار طرب سیر رخ کاهی ماست
نو بهار دگر از رنگ خزان دارد شمع
سوختن مفت تماشا مژهای بازکنید
کز فسردن بهکمین خواب گران دارد شمع
بیتمیز است حیا حسن چو سرشار افتد
رنگ خود را پر پروانه گمان دارد شمع
رفتن از دیدهٔ خود طرز خرامی دگر است
بیدل اینجا صفت سرو روان دارد شمع
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عمیق بودن احساسات انسان میپردازد و از نماد شمع برای توصیف حال و روز عاشقانه و درونی استفاده میکند. شمع نماینده عشق، احساسات و شور و شعف است که در خود سوختن و از دست دادن را به همراه دارد. شاعر به fragility و شکنندگی این احساسات اشاره میکند و میگوید که خاموشی و سکوت میتواند سپری در برابر دردهای ناشی از زبان و گفتوگو باشد. همچنین، شعر بر این نکته تأکید دارد که این سوختن و تنشها بخشی از زندگی عاشقانهاند و در نهایت به شفافیت و روشنایی دل میانجامند. در آخر، شاعر از حسرت و رنگ باختن عشق و زیبایی یاد میکند و به این نکته میپردازد که عاشق، با وجود تمام دردها و نداشتهها، همواره جاذبه و زیبایی خاص خود را حفظ میکند.