غزل شمارهٔ ۱۸۶۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به ذوق گرد رهت میدوم سراسر باغ
ز بوی گل نمکی میزنم به زخم دماغ
سزد که بیخودیام بخشد از بهار سراغ
پی شکستن رنگی رسیده است به باغ
به فکر عافیت از سر گذشتهام لیکن
چو شمع یافتهام زبر پای خوبش سراغ
هزار جلوه زیان کردهام ز بیخبری
چه رنگها که نرفتهست از کف صبّاغ
ز نقد عیش جنون یاس مهر جام مپرس
به غیر داغ میی نیست در پیالهٔ داغ
به عالمی که سخن داغ بیرواجیهاست
چو غنچه بر لب خاموش چیدهایم دماغ
در آفتاب یقین چرخ و انجمش عدم است
چو شب گمان تو طاووس بسته بر پر زاغ
فضولی تو مقابل پسند یکتایی است
مباد جلوهٔ تحقیق کس به آینه داغ
چراغ رهگذر باد در نمیگیرد
درین چمن چقدر سعی لاله سوخت دماغ
ز دور چرخ درین انجمن که دارد باد
به هوش باش که مستان شکستهاند ایاغ
چه کوری است که خفاش طینتان دلیل
به سیر خانهٔ خورشید میبرند چراغ
غبار عالم اندیشهٔ کیام بیدل
که دارم از چمن اعتبار رنگ فراغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با زبانی شاعرانه به موضوع عشق و زیبایی میپردازد. شاعر با شور و شوق در باغی پر از گل و عطر به جستجوی عشق میپردازد، اما در عین حال به زخمهای ناشی از عاشقی و جنون نیز اشاره میکند. او از لذتهای زودگذر سخن میگوید و به عواقب جدی این عشقها اشاره دارد. در عین حال، شاعر متوجه زیباییهای زندگی است و از "غنچه خاموش" و "چراغ در چمن" صحبت میکند که نشان از انتظار و آرزوی عشق دارد. در نهایت، او به اندیشیدن و تامل در زندگی میرسد و میخواهد در میان هجمههای افکار و احساسات به آرامش برسد.