غزل شمارهٔ ۱۸۹۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
رخ شرمگین توهیچگه به خیال ما نکند عرق
که دل از تپش نگدازد و نگه از حیا نکند عرق
به نیاز تحفهٔ یکدلی سبقی نبردهام از وفا
که ز گرمجوشی خون من به کف حیا نکند عرق
به لبم ز حاجت ناروا گرهیست نم زدهٔ حیا
سررشتهٔگله واکنم اگر آشنا نکند عرق
به غبار رنگ و هوای گل نگه ستمزده اشک شد
کسی اینقدرکه پس هوس بدود چرا نکند عرق
تب و تاب هستی منفعل سرشمع بسته به دوش من
نگشاید از دم تیغ هم گرهی که وا نکند عرق
الم تردد سرنگون ز تری چسان بردم برون
چو قدم نمیسپرم رهیکه نشان پا نکند عرق
چو سحاب معبد آرزو دهدم نوید چه آبرو
اگر از بلندی دست من اثر دعا نکند عرق
چقدر زکوشش ناتوان دهد انتظار خجالتم
که به خاک هم نرسم چو اشک اگرم وفا نکند عرق
به نفس رسیدهای از عدم چو سحر به جبههٔ شبنمی
خجلست زندگی از کسی که درین هوا نکند عرق
ز نیاز بیدل و ناز او ندمد تفاوت ما و تو
اگر از طبیعت منفعل ز خودم جدا نکند عرق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و نیاز میپردازد. او به شرم و حیا اشاره میکند و میگوید که این احساسات باعث میشود تا نتواند حقایق درونی خود را بروز دهد. او از درد و انتظار سخن میگوید، به طوری که حیا و خجالت جلوی ابراز احساساتش را میگیرد. شاعر به ناتوانی در رسیدن به عشق و دوستی و احساس تردید و شک در روابط اشاره میکند و در نهایت خواستار ارتباطی عمیق و صداقت است. احساس حسرت و ناامیدی برمیخیزد از عدم توانایی در ابراز محبت و نیازهای درونی.