نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۰۶ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ

چو اشک شمع چکیده‌ست خونم آنسوی رنگ

به قدرآگهی اسباب وحشت است اینجا

سواد دیدهٔ آهو بس است داغ پلنگ

نمی‌شود طرف نرمخو درشتی دهر

به روی آب محالست ایستادن سنگ

تو ناخدای محیط غرور باش‌که من

ز جیب خوبش فرورفته‌ام به‌کام نهنگ

به نیم چشم‌زدن وصل مقصد است اینجا

شرارما نکشد زحمت ره و فرسنگ

به اعتبار اگر وارسی نمی‌ارزد

گشاده‌رویی‌گوهر به خجلت دل تنگ

به ذوق‌کینه ستم پیشه زندگی دارد

کمان همین نفسی می‌کشد به زورخدنگ

به قدر عجز ازین دامگاهت آزادیست

که دل شکاف قفس دارد از شکستن رنگ

جز این‌که کلفت بیجا کشد چه سازد کس

جهان‌المکده و آرزو نشاط آهنگ

ز صورت ارهمه معنی شوی رهایی نیست

فتاده است جهانی به قیدگاه فرنگ

به‌کسب نی نفسی زن صفای دل درباب

گشودن مژه آیینه راست رفتن رنگ

وبال دوش‌کسان بودن از حیا دور است

نبسته است‌کسی پا به‌گردنت چو تفنگ

درین محیط ز مضمون اعتبار مپرس

حباب بست نفس بسکه دید قافیه تنگ

چو نام تکیه به نقش نگین مکن بیدل

که جز شکست چه دارد سر رسیده به سنگ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس شرمندگی و ناتوانی در برابر فشارهای زندگی می‌پردازد. شاعر از خودفروشی و ناامیدی حرف می‌زند و می‌گوید که در دنیایی پر از درد و رنج، نمی‌تواند به راحتی زندگی کند. او به تضاد بین نرم‌خویی و سختی دهر اشاره می‌کند و احساس می‌کند که در برابر مشکلات، هیچ‌کس نمی‌تواند نجاتش دهد. همچنین، شاعر به این نکته می‌رسد که آزادی حقیقی در این دنیای زیر سلطه، غیرممکن است و تلاش برای فرار از این قید و بندها بی‌فایده است. در نهایت، او به مخاطب توصیه می‌کند که از امید و آرزوهای بی‌اساس دوری کند چرا که زندگی او به خیالی بیش نمی‌ماند.