غزل شمارهٔ ۱۹۱۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
سنگی چو گوهر، بستیم بر دل
از صبر دیدیم در بحر ساحل
رحمت گشودهست آغوش حاجات
درهاست اینجا مشتاق سایل
چون شمع ما را با عجز نازیست
سر بر هواییم تا پاست درگل
رسوایی و عشق، مستوری و حسن
مجنون و صحرا، لیلی و محمل
نی دهر بالید، نی خلق جوشید
چندانکه جستیم دل بود در دل
بیپا روانی، بیپر پریدن
این باغ رنگیست از خون بسمل
هر جا دمد صبح شبنمکمین است
چشمی به نمگیر، ای خنده مایل
گر مرد جاهی جا گرم کم کن
خواهد عرقکرد رخشت به منزل
چون سایه هر چند بر خاک سودیم
خط جبینها کم گشت زایل
یکسر چو تمثال حیران خویشم
با غیرکس نیست اینجا مقابل
شخص حبابم از ما چه آید
ضبط نفس هم اینجاست مشکل
ما و من خلق هذیان نواییست
از حق مپرسید مست است باطل
چون اشک رنگی بستیم آخر
خونها غرق شد از شرم قاتل
گفتم چه سازم با ربط هستی
آزاد طبعان گفتند بگسل
نی مطلبی بود، نی مدعایی
ما را به هر رنگکردند بیدل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ احساسات عمیق و متناقض انسان و جستجوی معانی زندگی است. شاعر با استفاده از تصاویری از عشق، صبر، و ناکامی به توصیف وضعیت روحی خود میپردازد. او به جنبههای مختلف وجود انسان اشاره میکند، از جمله عشق و رسوایی، سرگذشت عاشق و معشوق، و حسرتهای ناشی از جدایی. همچنین به تضاد بین واقعیت و خیال، و ارتباطات انسانی که گاه به بیدلی و گاه به آگاهی منجر میشود، اشاره میکند. در نهایت، شاعر از دشواریهای فهم هستی و گفتگو در مورد حق و باطل سخن میگوید و به اینکه در دنیای پر از پیچیدگیها، انسانها در تلاشند تا پاسخهایی برای سؤالات وجودی خود پیدا کنند.