نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۳۵ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای جوش بهارت چمن‌آرای تغافل

چون چشم تو سر تا قدمت جای تغافل

عمریست‌ که آوارهٔ امید نگاهیم

ازگوشهٔ چشم تو به صحرای تغافل

از شور دل خسته چه مینا که نچیده‌ست

ابروی تو بر طاق معلای تغافل

ازنقطهٔ‌خالی‌که‌برآن‌گوشهٔ‌ابروست‌

مهری زده‌ای بر لب گویای تغافل

سربازی عشاق به بزم تو تماشاست

هرچند نباشد به میان پای تغافل

کو هوش ادا فهمی نازی که توان خواند

سطر نگه از صفحهٔ سیمای تغافل

هرچند نگاه تو حیات دو جهان است

من‌کشتهٔ تمکینم و رسوای تغافل

فریاد که از لعل تو حرفی نشنیدیم

موجی نزد این گوهر دریای تغافل

دلها به تپش خون شد و ناز تو همان است

مپسند به این حوصله مینای تغافل

از حسن در این بزم امید نگهی نیست

ای آینه خون شو به تماشای تغافل

بیدل نکشیدیم زکس جام مدارا

مردیم به مخموری صهبای تغافل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند و از تغافل (بی‌توجهی) او نسبت به عشق و احساساتش سخن می‌گوید. او از سال‌ها انتظار و آرزوی نگاه معشوق حرف می‌زند و به نازی که از او می‌خواهد، اشاره می‌کند. شاعر به وضعیت خود و دیگر عاشقان حسرت‌خورده پرداخته و بیان می‌کند که هر چند نگاه معشوق زندگی را به همراه دارد، اما او به نوعی درگیر تحقیر و ناامیدی ناشی از تغافل اوست. در پایان، شاعر از فراق و مدارا در عشق می‌گوید و به تلخی عشق و رسوایی‌اش اشاره می‌کند. در کل، متن به تضاد بین زیبایی معشوق و بی‌توجهی او به عشق اشاره دارد.