نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۵۰ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بس که چون سایه‌ام از روز ازل تیره رقم

خط پیشانی من گم شده در نقش قدم

عشق هر سو کشدم چاره همان تسلیم است

غیر خورشید پر و بال ندارد شبنم

قطع خود کرده‌ام از خیر و شرم هیچ مپرس

خط کشد بر عمل خود چو شود دست قلم

راحت از عالم اسباب تغافل دارد

مژه بی‌ دوختن چشم نیاید بر هم

فیض ایثار اگر عرض تمتع ندهد

مار ازگنج چه اندوده و ماهی ز درم

نبرد چشم طمع سیری از اسباب جهان

رشتهٔ موج ندوزد لب‌ گرداب به هم

طالب صحبت معنی نظران باید بود

خاک در صحن بهشتی که ندارد آدم

عشق هر جا فکند مایدهٔ حسن ادب

هم به پایت‌ که به پایت نتوان خورد قسم

عجز طاقت چقدر سرمهٔ عبرت دارد

بسکه خم شد قد ما ماند نظر محو قدم

موی ژولیده همان افسر دیوانهٔ ماست

علم شعله به جز دود ندارد پرچم

عجز هم‌ کاش نمی‌کرد گل از جرأت ما

تیغ ما تهمت خون می‌کشد از ریزش دم

بی فنا چارهٔ تشویش نفس ممکن نیست

پنبه‌ گردد مگر این رشته‌ که‌ گردد محکم

به چه امید کنم خواهش وصلش بیدل

من ‌که آغوش وداع خودم از قامت خم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درونیات شاعر می‌پردازد. شاعر از پیچیدگی‌های عشق، تسلیم و ناامیدی در زندگی سخن می‌گوید. او به تصویری از خود به عنوان سایه‌ای تیره اشاره می‌کند و از گم شدن خط پیشانی‌اش در مسیر زندگی می‌گوید. عشق را به عنوان نیرویی تسلیم‌کننده توصیف می‌کند و به نوعی از قطع ارتباط با خیر و شر سخن می‌گوید. همچنین به عجز و ناتوانی خود در مواجهه با مشکلات و بی‌فایده بودن تلاش‌ها اشاره می‌کند. شاعر در نهایت بر این نکته تأکید دارد که جستجوی معانی عمیق و ملاقات با حقایق زندگی نیازمند درک و بینش است. احساسات او به گونه‌ای است که نشان می‌دهد عشق و ناامیدی به فراز و نشیب‌های زندگی او شکل می‌دهد.