غزل شمارهٔ ۱۹۶۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بیدست و پا به خاک ادب نقش بستهام
در سایهٔ تأمل یادش نشستهام
فریاد ما بهگو ش ترحم شنیدنی است
پربینوا چو نغمهٔ تارگسستهام
ای کاش سعی بیخودیی داد ما دهد
بالیکه داشت رنگ به حیرت شکستهام
گوشی که بر فسانهٔ ما وا رسد کجاست
حرمان نصیب نالهٔ دلهای خستهام
جمعیم چون حواس در آغوش یکنفس
گلهای چیدهٔ به همین رشته دستهام
خجلت نیاز دعوی مجهول ماکهکرد
نگذشته زین سو آن سوی افلاک جستهام
این است اگر عقوبت اسباب زندگی
از هول مرگ و وسوسهٔ حشر رستهام
بیدل مپرس از ره هموار نیستی
بی چین تر از نفس همه دامن شکستهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساساتی عمیق را به تصویر میکشد. شاعر از خود و وضعیتی که در آن قرار دارد، سخن میگوید و به ضعفها و دردها اشاره میکند. او در سایه تفکر به یاد محبوبش نشسته و فریادهایش شنیده نمیشود. آرزو میکند که توانایی بیشتری برای پرواز داشته باشد، اما برعکس، در حیرت و محدودیت به سر میبرد. شاعر از فقدان گوش شنوایی برای دردهایش گلایه دارد و به خستگی و ناامیدی عاطفی اشاره میکند. وی همچنین به زندگی و عواقب آن میپردازد و این نکته را میگوید که از هول مرگ و مسائل دیگر آزاد شده است. در نهایت، او به شرایط نامساعد و عدم خوشبختی خود اشاره میکند و از وجودش در دنیای مشکلآفرین حکایت میکند.