غزل شمارهٔ ۱۹۷۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ازکتاب آرزو بابی دگر نگشودهام
همچو آه بیدلان سطری به خون آلودهام
موج را قرب محیط از فهم معنی دور داشت
قدردان خود نیام از بسکه با خود بودهام
بیدماغی نشئهٔ اظهارم اما بستهاند
یک جهان تمثال بر آیینهٔ ننمودهام
گر چراغ فطرت من پرتو آرایی کند
میشود روشن سواد آفتاب از دودهام
دادهام از دست دامان گلی کز حسرتش
رنگ گردیدهست هر گه دست بر هم سودهام
در عدم هم شغل هستی خاک من آوارگیست
تا کجا منزل کند گرد هوا فرسودهام
بر چه امید است یارب اینقدر جان کندنم
من که خجلت مزدتر از کار نافرمودهام
نی به دنیا نسبتی دارم نه با عقبا رهی
ناامیدی در بغل چون کوشش بیهودهام
اینقدر یارب پر طاووس بالینم که کرد
بستهام صد چشم اما یک مژه نغنودهام
دستگاه نقد هر چیز از وفور جنس اوست
خاک بر سرکرده باشم گر به خویش افزودهام
بیدل از خاکستر من شعله جولانی مخواه
اخگری در دامن فرسودگی آسودهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس ناامیدی و عذابهای درونی خود اشاره دارد. او از محدودیتهای فکری و جسمیاش رنج میبرد و به عدم ارتباط خود با دنیا و آخرت اشاره میکند. با زبان شعر، این احساسات را با تصاویری غمگین و زیبا بیان میکند. او به جستجوی معنی و روشنایی در زندگی پرداخته و از حسرتها و ناکامیهایش سخن میگوید. در نهایت، شاعر از خود میپرسد که چرا هنوز به زندگی ادامه میدهد در حالی که احساس بیهدف بودن میکند و از اینکه در دنیای دچار فرسودگی است، ابراز ناراحتی میکند.