غزل شمارهٔ ۱۹۷۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بسکه بی روی تو لبریز ندامت بودهام
همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سودهام
از کف خاکستر من شعله جولانی مخواه
اخگری در دامن افسردگی آسودهام
در خیالت حسرتی دارم به رویکار و بس
همچو دل یک صفحهٔ رنگ امید اندودهام
سودها دارد زیان من که چون مینای می
هر چه از خود کاستم بر بیخودی افزودهام
هیچکس حیرت نصیب لذت کلفت مباد
دوش هر کس زیر باری رفت من فرسودهام
بستهام چشم از خود و سیر دو عالم میکنم
این چه پرواز است یارب در پر نگشودهام
نی به دنیا نسبتی دارم نه با عقبا رهی
ناامیدی در بغل چون کوشش بیهودهام
گرچه قطع وادی امیدگامی هم نداشت
حسرت آگاهست از راهی که من پیمودهام
در عدم هم شغل مشت خاکم از خود رفتن است
تا کجا منزل کند گرد هوا آلودهام
نیست باکم بیدل از درد خمار عافیت
صندلی در پرده دارد دست بر هم سودهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس ندامت و ناامیدی خود سخن میگوید. او بیان میکند که همچون دریا، درد و غم خود را در درون دارد، و از اینکه حتی در خاکستر وجودش نیز شعلهای نمیبیند، ابراز ناامیدی میکند. در خیال او، حسرتی عمیق وجود دارد و امیدش به رنگی کدر بدل شده است. شاعر به این نکته اشاره میکند که با وجود زیانهایش، همچنان در تلاش است، اما به نظر میرسد که هیچ کس از آن لذت نمیبرد. او از خود دور شده و به دنیای دیگر چشم دوخته است، بدون اینکه نسبت به دنیا یا آخرت اهمیتی بدهد. در نهایت، او از درد عافیت نمیترسد و در دل خود به درد و رنجهایش ادامه میدهد. شاعر در این اثر به بررسی عمیق ناامیدی، فقدان و تلاش بیهوده پرداخته است.