غزل شمارهٔ ۱۹۷۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بی تو در هر جا جنون جوش ندامت بودهام
همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سودهام
چون زمین زبن بیش نتوان بردبار وهم بود
دوش هرکس زیر باری رفت من فرسودهام
در خیالت حسرتی دارم به روی کاروبس
همچو دل یک صفحهٔ رنگ امید اندودهام
روزگار بی تمیزی خوش که مانند نگاه
میروم از خویش و میدانم همان آسودهام
سودها مزد زیان من که چون مینای می
هر چه از خودکاستم بر بیخودی افزودهام
بستهام چشم از خود و سیر دو عالم میکنم
این چه پرواز است یارب در پر نگشودهام
گرچه قطع وادی امیدگامی هم نداشت
حسرت آگاهست از راهی که من پیمودهام
بسکه دارد پاس بیرنگی بهار هستیام
عمرها شد در لباس رنگم و ننمودهام
نیستم آگه چه دارد خلوت یکتاییاش
اینقدر دانمکه آنجا هم همین من بودهام
نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت
صندلی در پرده دارد دست بر هم سودهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
سخن در این شعر از احساس عمیق ناامیدی و حسرت است. شاعر با بیتابی و جنون ناشی از نبود کسی که دوستش دارد، به تصویر میکشد که چگونه در درون خود غرق در درد و اندوه است. او مانند دریا، به تکههای مختلف خود آسیب زده و احساس تنهایی دارد. شاعر از یادآوری حسرتهایی صحبت میکند که به دنبالاش میرود و در حالی که جزئی از اوست، نمیتواند از خود بگذرد. او معتقد است که در زندگی مانند زمین، طاقت و تحملی ندارد و تلاش میکند تا در خیال دیگران زندگی کند، اما در واقع دلش پر از درد و رنج است. در انتها، شاعر به عدم آگاهی از خلوت یکتاییاش اشاره میکند و نشان میدهد که با وجود تمام دردها و ناکامیها، همچنان او همان فرد بوده و از غم خود نمیهراسد.