غزل شمارهٔ ۲۰۱۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چو گوهر آخر از تجرید نقش مدعا بستم
به دست افتاد مضمونیکزین بحرش جدا بستم
نگین خاتم ملک سلیمان نیست منظورم
چو نام آوارگیها داشتم ننگی به پا بستم
دبیر کشور یأسم ز اقبالم چه میپرسی
قلم شد استخوان تا نامه بر بال هما بستم
فراغ از خدمت تحصیل روزی بر نمی آید
زگرد دانهگردیدنکمر چون آسیا بستم
عدم آیینهٔ تمثال ما و من نمیباشد
فضولی کردم و زنگار تهمت بر صفا بستم
فغان در سینه ورزیدم نفس خون شد ز بیکاری
به روی دل دری واکرده بودم از کجا بستم
کم مطلب گرفتن نیست بیافسون استغنا
چو گوهر صد زبان از یک لب بیمدعا بستم
ندارد بیدماغی طاقت بار هوس بردن
من و ما کاروانها داشت محمل بر دعا بستم
خمار حرص میباید شکست از گردباد من
سر تخت سلیمان داشتم دل بر هوا بستم
دماغ وضع آزادی تکلف برنمیدارد
نفس در سینه تنگی کرد اگر بند قبا بستم
سخن از شرم عرض احتیاجم در عرق گم شد
چو شبنم هر گره کز لب گشودم بر حیا بستم
بهارستان نازم کرد بیدل سعی آزادی
ندانم از هوسها دست شستم یا حنا بستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تفکرات خود در مورد زندگی، عشق و آزادگی میپردازد. او از تجرید و مرزهای دنیوی میگوید و به این نکته اشاره میکند که ارزشهای واقعی و معنوی را درک کرده و از زرق و برق دنیوی دوری کرده است. شاعر به خودآگاهی و تمایل به آزادی اشاره میکند و نگران ننگهایی است که ممکن است از آوارگی به او بچسبد. او همچنین از ناتوانیها و مشکلات خود در مسیر رسیدن به آرمانها صحبت میکند و به کاروانهایی که به دعا بستن اشاره میکند، نشاندهندهی امید و تلاش برای به دست آوردن آنچه که میخواهد، است. در پایان، او از پیچیدگیهای وجودی و احساساتش در مواجهه با دنیا و موضوعات انسانی سخن میگوید.